مدت هاست که شروع کرده ام به نوشتن سفرنامه ی هند . البته اسمش را سفرنامه نمی شود نهاد ،چون خاطرات و گزارش سفر نیست. در واقع تحلیل ها و دریافت های شخصی خودم از مردمان و اساطیر وادیان هند است . اسم این کتاب را که شاید روزی منتشر شود " بادهای شرقی " نهاده ام. بادهای شرقی ، بادهای بی قراری اند بادهایی که بوی شوریدگی و شیدایی با خود دارند و با سالکان سخن می گویند : درست شبیه پچ پچ بیگاهشان با شاخه های بیدها در باران ...
بخشی از این کتاب چاپ نشده را در این پست و پست های بعدی می آورم :
..............
به سیاق جستجوگری و آوارگی که این سال ها ، گریبان گیر روحم شده ، امروز غروب هم از خانه بیرون زدم . کتاب ها ،این بار هم چون نشانه هایی دوست داشتنی ، مرا به مقصود بی مقصد دیگری دلالت کرده بودند . به قبر یکی از شاگردان آواره و تبعیدی ملاصدرا : سعید سرمد کاشانی ؛مرتد ، ملحد و مقتول به دست شاهنشاه عالمگیر و دین پناه هند دوره ی میانه :اورنگ زیب!!
صدای سرمد، که از گلوی بریده اش برخاسته ، مثل بارانی در خانقاه متروک دلم رقصیدن گرفته است ومی خواند :
پر شد ز گناه ، کاسه و کوزه ی ما شد فسق و فجور ، کار هر روزه ی ما
می خندد روزگار و می گرید عمر بر طاعت و بر نماز و بر روزه ی ما
برای پیدا کردن مزارش از جماعت انبوه مسلمان که شبانه روز در مسجد جامع دهلی متوطن و مقیم اند و از سرمد بی خبر ، عبور می کنم و با شگفتی به مزار او می رسم شگفت زده از این که چرا کالبد این ملحد را در مسجد دفن کرده اند ؟ آرامشی غریب سراپایم را فرا می گیرد و نابخویش زانو می زنم کنار مزاری که جز من زایری ندارد و با دلتنگی و تنهایی خود نرد عشق می بازد.
سرمد که ز جام عشق مستش کردند بالا بردند و باز پستش کردند
می خواست خدا پرستی و هشیاری مستش کردند و بت پرستش کردند
برخی از رباعی های سرمد را بر لوحه ای فلزی نگاشته و دراطراف مزارش آویخته اند .همه به رنگ سرخ،آیا عمدی در کار بوده که هم مزارش ( با پرده ها و پوشش ها ) سرخ باشد هم خط و لوح شعرهایش ؟به سنگ سرد مزار دست می کشم و می کوشم تا تصویر سرمد ژولیده و برهنه را در نقشخانه ی جانم ترسیم کنم : پیری با گیسوان و ریشی سپید . برهنه از هر تعلقی ؛ حتی چند گز کرباس که با آن بتواند دهان یاوه گویان را ببندد . روحی بی عیب که نیازی به پرده پوشی نمی دید . مگر نه این که خود او به طعنه در جواب پادشاه، که از دلیل عریانی وی پرسیده بود گفت :
آن کس که تو را تاج جهانبانی داد ما را همه اسباب پریشانی داد
پوشاند لباس ؛ هر که را عیبی دید بی عیبان را لباس عریانی داد
سرمد سال های آخر عمر برهنه بود و یکی از دلایل قتل او هم همین بهانه بود . شوریده ی مجذوبی که می سرود:
خوش بالایی،کرده چنین پست مرا چشمش،به دو جام،برده از دست مرا
او در بغل من است و من در طلبش دزد عجبی برهنه کرده ست مرا
حتی وقتی هم شایعه کرده بودند که سرمد، کشف و کرامت دارد . عنایت خان آشنا ، مفتش و محقق شاه، به استحضار اعلی حضرت چنین رساند که :
بر سرمد برهنه ، کرامات ، تهمت است کشفی که ظاهر است از او ، کشف عورت است !
پیش از آمدنم به زیارت مزار سرمد تذکره ها را که ورق می زدم همگی متفق بودند که" سرمد به سبب الحاد و عریانی به فتوای علمای زمان به قتل رسید" می کوشم تا بفهمم چرا تهمت الحاد به سرمد زده شد؟ مگر چه گفته بود که همچون دیگر برادران مظلومش در تاریخ ادبیات ایران و هند ،همچون سهروردی و عین القضات و منصور حلاج و ... به تهمت رافضی و قرمطی و دهری و ملحد گرفتار و کشته شد ؟ چاپ سنگی رباعیات سرمد را برمی دارم و از ارادت عجیب سرمد به پیامبر اسلام دچار شگفتی می شوم. این را از شعرهایش می شود فهمید و شگفتا بی ذوقی و کج سلیقگی ارباب معابد و دین مداران روزگار وی ، که این رباعی زیبا را دال بر کفر سرمد و انکار معراج رسول (ص) گرفته و سر از تنش جدا کرده بودند !
آن کو سر حقیقتش باور شد خود، پهن تر از سپهر پهناور شد
ملا گوید که : بر شد احمد به فلک سرمد گوید : فلک به احمد در شد
و در مقایسه ی یوسف نبی با پیامبر اسلام این تشبیه هوشربا و زیبا را آورده است :
ای از رخ تو شکسته خاطر ، گل سرخ باطن همه خون دل و ظاهر گل سرخ
زان دیرتر آمدی ز یوسف ، که به باغ اول گل زرد آید ، آخر گل سرخ
از این باشکوه تر و معنوی تر ، که می تواند از برتری پایگاه ملکوتی پیامبر ستایش کند؟ این پرسش ساده همیشه جان مرا به خود مشغول کرده و بی پاسخ مانده که چرا زاهدان عبوس و خشک مغز ، در نمی یابند مفهوم وحدت و اتحاد در جهان را ؟ سرمد با جان جهان و جانان خود یکی شده بود و به متافیزیک فراق باور نداشت آن چه او می دید و می پنداشت و در می یافت وصال بود و در هم تنیدگی عشق و عاشق و معشوق .
در کعبه و بتخانه ، سنگ او شد و چوب او شد یکجا حجر الاسود ، یکجا بت هندو شد
مگر قرن ها پیش تر ، مولانا ،عین القضات ، احمد غزالی ، بایزید بسطامی و .... به همین نکته ها اشاره نکرده بودند ؟ و چرا این سخنان سرمد چنان غریب است که گویی گوشی نشنیده است ؟
هم مطیع فرقانم، هم کشیش و رهبانم ربٌی یهودانم ، کافرم ، مسلمانم
معشوق در نگاه سرمد چنان نشسته و کشور دل او را چنان گرفته که نیازی به نظر و گذر به کسی و جایی ندارد و این دوستی با عالم و آدم تا جایی در او ریشه دوانده که حتی با تیغی که گردنش را می زند نیز بیگانه نیست.:
همچو دور افتاده ای ، کآخر به یار خود رسد / دست تا در گردن من کرد تیغش ، خون گریست
ادامه دارد ....