تبليغاتX
در تناسخ کلمات


دوشنبه دوم آذر 1388


مدتی این مثنوی ....

آن نوحِ دلتنگم که در توفان خود غرقم

کافر زبانم؛ گرچه در ایمان خود غرقم


آتش ، دلم را برد، گرچه چون نیاکانم

پنداشتم درباغ سبز جان خود غرقم


زنجیر هستی واکن از پایم ، رهایم کن

آه ای عدم ! در حسرت عصیان خود غرقم


من یوسفی گمراه و دلتنگ زلیخایم

هر نیمه شب در گریۀ پنهان خود غرقم


یاری خیالی، واژه ها و جاده ای موهوم

من در سراب عشق بی پایان خود غرقم


شاید خبر با هیچ کس در هیچ جایی نیست

در بارش یکریز اندوهان خود غرقم  ...





نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 8 AM | موضوع:
• لينک ثابت  





سه شنبه چهاردهم مهر 1388


انتشار کتابی دیگر

با هدف گسترش زبان فارسی در شبه قاره و نیز چاپ و انتشار منظومه های عاشقانه و حماسی هند (که به فارسی نوشته شده اند)، بالاخره دومین نسخۀخطی کتاب رامایانا (ترجمه منظوم فارسی) هم منتشرشد.ماه های متمادی ، شبانه روزروی این نسخه کار کرده ام تا بالاخره تصحیح  شده و با کلی اضافات و الحاقات وتوضیح مبهمات ، روانۀ چاپخانه و منتشرشده است. مسیح پانی پتی که شاعر این منظومه است، انصافا شاهکار خلق کرده، خودش عاشق دختر هندویی شده (که داستانش را در مقدمه آورده ام) و با تلفیق سبک های خراسانی ، عراقی و هندی توانسته قصه ای دل انگیز را برای ما روایت کند. رامایانا، کهن ترین حماسۀ عاشقانۀ هند و شرح عشق ناکام رام و سیتا است که هر دو امروزه از خدایان و قهرمانان اساطیری هند هستند و در هر خانه ای،تمثیل یا بتی از شمایل آن ها موجود است...




نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 AM | موضوع: پژوهش
• لينک ثابت  





شنبه یازدهم مهر 1388


لبخند


وقتی

گذشته از سرمان آب و

مانده ست خاک

              چشم به راه ما


بگذار

تا گره بخورد در  هم

                       بالِ پرندگانِ نگاهِ  ما ...


نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 12 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388


گرهی هم نگشود ...

 

این چنین گیج و شتابنده و پی در پی

می دوند از پی هم ، عقربه ها تا  کی؟


  چه قدَر کوچ کنم؛ جسم به جسم، آخر؟

چه قدَر آتن و قونیه و مصر  و ری ؟


  یا که پنهان بشوم پشتِ ضمایر، باز؟

خرقه بر تن کنم از من ، تو، شما، ما ، وی ...


  خسته از شعرم و آزرده تر از آنم

که کنم قافیه ، نی را پس از این با  مَی 


  آن شبانم که ز هوهوی تو دلتنگم

گرهی هم نگشود از دلم این هی هی


  وه چه جان کندنِ تلخی ست؛ فراموشی

رفته از خاطر من،  نام تو حتی ، ای ...!  


نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 8 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388


پرسش


قرارمان باشد

کنار پچ پچ باد و درخت

                        درباران

به نام هر چه سلام و ستاره است و

                                        سرود


نه !

قرارمان

   مزار باکرگان سکوت و تهمت و سنگ

                           میان هلهله ی مؤمنان و

                                              معذوران...


قرارمان ای یار !

          رکوع قرمطیان و

                   سجود مُرتدان

               میان دایرۀ شوق های خون آلود


قرارمان باشد

کنار پرسشی اندوهناک و سرگردان

           که : از خدا و جهان

                             سهم ما

                                     فقط این بود؟

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 4 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388


کفری به نام عشق


بالاخره کتاب " عاشقانه های یک یاغی " منتشر شد؛

بازخوانی زندگی، اندیشه و شعر سعید سرمد کاشانی ،

شاعر و عارف مرتد و مقتول ایرانی در روزگار پادشاه

عالمگیر و دین پناه ! هند دوره ی میانه ،اورنگ زیب !!...

و من که شبان این کلمات تاریکم می کوشم تا  بی هیچ

آداب و ترتیبی ، دلتنگی های ناگزیر سرمد مقتول را بنویسم .




                                        

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 10 AM | موضوع:
• لينک ثابت  





سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388


اگر این بار....

 

راستش را بخواهید این روزها  با این اوضاع، هیچ دست و دلم ، پی نوشتن نمی رود. این غزل را هم، بی هیچ دلیل و آرزویی اینجا می گذارم ...

 

تو بودا نيستي ، گنجشككِ تكرار برف  و شب !

و مي بارد هميشه بر دل ات ، آوارِ برف و شب

 

به غير از زوزۀ گرگي گرسنه ، پا به زا و پير

نمي آيد صدايي ديگر ، اي بيمارِ برف و شب!

 

نه اینجا  ردپايِ هیچ دیّاری به جا مانده ست

نه حتي هيچ ... ، ديگر با چنين رفتارِ برف و شب

 

هميشه گم شدي در برف و شب ، همواره مي گويي :

اگر يك بار ديگر باز ... ، اگر اين بار، برف و شب ...

 

هزاران شعله هم از عشق ، گيرم در دلت باشد

نخواهد شد رها ، روحِ تو از پندارِ برف و شب

 

بهاري نيست ، ابرِ گريه باري نيست... کاش ، اي كاش

ملاقاتي دگر با مرگ ، در بازار برف و شب ....

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





چهارشنبه سی و یکم تیر 1388


این روزها ...

 

این چندمین بار است که  در گرمای تابسوز دهلی ، به سلام  سعید سرمد آمده ام ؟ مثل همیشه این بار هم مزار سرمد ، جز سکوتی اندوهبار و آرامشی وهم انگیز ، زائری ندارد . شاید از مُردۀ سرمد هم می ترسند !  "تو در نماز عشق چه خوانده ای" مگر سرمد ؟ که حتی همین عوام هم ، ایمان های موروثی شان  را محکم در دل  می فشارند و  از کنار مزار تو با تردید و احتیاط می گذرند ؟ و دانایان شهر هم از بیم  قیل و قال عامه ، نام تو را  به زبان نمی  آورند و می هراسند که مبادا ، ذکری از تو، نام و نان آن ها  را به خطر افکند ! چنان که از کنار سرهای بریده و جنازه های برادران ملعون و غریب تو ، از کنار حلاج و عین القضات و سهروردی  و صدرالمتالهین و .. عبور  کرده اند و سکه ای به کفارۀ تماشا ، بر استخوان های  آنان پرتاب کرده اند.

شاید بپرسید که چرا این همه ، در این چند وقت به سعید سرمد پرداخته ام ؟ حکایت سرمد ، حکایت غمبار تاریخ اندیشه  و فرهنگ من و توست و محدود و منحصر به قتل غریبانۀ او نمی شود . مخالفان سرمد و سرمدها  نیز در روزگار ما کم نیستند ؛ کسانی که به جای دلایل قوی و معنوی ، به قول مولانا ، رگ های گردن  را به حجت قوی کرده و پاداش اندیشه را با دشنام و دشنه می دهند ....و البته در بارۀ  سعید و همتایان عارف و اندیشه ورز او که قرن ها  همنشین لعن و تکفير و تنهايي  می بوده اند، چه می توان گفت  جز این رباعی دکتر شفیعی کدکنی :

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد !

 چه می توانم کرد ؟ دردا که دست های من تهی ست و خرقه در گرو نان دارم ....

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 PM | موضوع:
• لينک ثابت  





دوشنبه پانزدهم تیر 1388


سرمد و داراشکوه ( تلاش برای وحدت ادیان )

 

داراشکوه را دوسال قبل از سرمد،  همان شاهان ،به فتوای همان مفتیان و به همان اتهام ، اعدام کرده بودند!  سرمد را با  شاهزاده داراشکوه  قرابت غریبی رخ داده بود ، گویا که شیر و شکر به هم در آمیخته باشند ! و البته  شوق و اندوه داراشکوه در این میانه ، بسی بسیارتر از سرمد بود.بگذارید داراشکوه را از نگاهی نزدیک تر تماشا کنیم :

بر خلاف راه و روش تاریخ نویسان که از حریم خصوصی  فرد شروع می کنند و اول اجداد او را پیش چشم می آورند و بعد اشاراتی هم به اندیشه ی او می کنند، می خواهم اول چیزهایی از سودا ها و اندیشه های داراشکوه  بنویسم . کتاب مجمع البحرین داراشکوه را برمی دارم و بر این باورم که می شود مهم ترین خط فکری او را در همین کتاب پی گرفت . مجمع البحرین را می شود عصاره و چکیده ی جان خروشان  و پرشور داراشکوه دانست. چکیده تر سخنی که در معرفی و توصیف این کتاب می توان گفت، این است که داراشکوه  عمیقا بر این باور است  که حقيقت يكى است؛


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 2 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





پنجشنبه یازدهم تیر 1388


شاید کمی ...

شاید که  " دلتنگی " ست ، نام دیگرِ عشق

فرزندِ عشق است ، این عطش، یا مادرِ عشق؟

 

خم می شود ، تا بشکند بر خاکِ غربت

شاخی که شد سرشار ،  از برگ و برِ  عشق

 

هر چند ما دیر آمدیم و  عین شوخی ست

این روزها ، تشبیه جام و ساغر عشق

 

این زهدِ خشک و تلخکامی ها ی ما را

شاید کمی آتش زند،  شعرِ ترِ عشق

 

یا باز هم نازل شود،  یک سوره در شوق

یک آیه که :  یا ایهاال...ناباورِ عشق !

 

از خرقه ی اندوه ،  بیرون آی و گل کن

در خانقاهِ روحِ خود ؛ در محضرِ عشق ...

 

ما که گرفتارِ  لغات و  وهمِ  شعریم

دلتنگیِ بی واژه ؛ حرفِ  آخرِ  عشق
 
 
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





شنبه شانزدهم خرداد 1388


مُرده سوزان

 

هر وقت که می خواهم کمی درباره ی مرگ حرف بزنم ، مدام آرای عجیب و غریب "ژرژ باتای" و "فروید"  به ذهنم خطور می کند و لحظه ای آرزو می کنم که ای کاش چیزی نخوانده و نشنیده بودم . در نظر مردمان ، حتی سخن گفتن از مرگ هم امری بدشگون ، خطرناک و ناخوشایند بوده و قیاس آن با زندگی ، ناپذیرفتنی و کج سلیقگی به شمار می آید . می خواهم من هم چنین بیاندیشم اما  انگار در سرم بازار مسگران برپاست و سخن هایدگر مثل پتک بر سرم کوبیده می شود که: مرگ، گرانیگاهی است که زندگی همه ی ما گرداگرد آن در چرخش است.

داشتم از باتای می گفتم، به نظر باتای ، مرگ و بویژه جسد مرده ، اختلالی تهدید کننده به شمار می رود ؛ هم از این روی که با حضورش (که نماد عدم هم هست ) ، حضور و سیطرۀ قطعی و اجباری مرگ را به بازماندگان القا و تحمیل می کند  و هم  خطر عفونت و فساد و متلاشی شدن جسد و غیر بهداشتی بودن اش ، آدمی را در برابر  جسد ،تحمل ناپذیر می کند. باتای می گوید که این دو مسأله باعث می شود که بازماندگان متوفی ، طی یک آیین ناخودآگاه و مناسک ویژه به خنثی سازیاین اختلال مبادرت کنند. باتای به نکتۀ جالب و عجیبی اشاره کرده که از دید همه ی ما پنهان مانده و آن اِعمال خشونت نسبت به جسد مرده در فرهنگ های مختلف است همان چیزی که ما آن را حرمت نهادن به مردگان تلقی می کنیم ! آیا خاکسپاری کالبد  که معمولا با مهار کردن جسد مرده در تابوت یا کفن همراه بوده  و به انسداد تمام راه های ارتباط وی با جهان زندگان (به کمک سنگ قبر) خاتمه می یابد، یا رها کردن جسد در بیابان ها ( تا این که طعمه ی درندگان شود)، یا رها کردن در دریا بر قایقی  کوچک  و شکننده،تشریح کالبد مردگان ،مرده سوزان و ده ها  نوع دیگر از  مراسم تدفین در فرهنگ های مختلف، نمی تواند عملی خشونت آمیز  به نشانه ی هراس ما از مردگان تلقی شود؟ ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388


سوره ی نیلوفر

سفر خوبی بود. این دو روز به اتفاق دوستان شاعر ایرانی که مهمانمان در دهلی شده اند به بنارس رفتیم . به اتفاق محمد علی بهمنی ، عبدالجبار کاکایی ، علیرضا قزوه و  چند نفر از شاعران و ادیبان کشورمان.به خیلی جاها رفتیم ؛ خروسخوان صبح  رفتیم کنار رود  مقدس گنگ(به فتح گ ) .  فکر می کردیم ساعت شش صبح است و زود رسیده ایم . غافل از این که هزاران بودایی و  هندوی مومن از مرد و زن تا بچه و پیر ، با اخلاص تمام در آب های رود گنگ سر و تن می شستند و غسل تعمید می کردند! رودی آگنده از خاکسترها و استخوان های  مردگان و عطر عود و کندر ... و دخترانی که کنار خاکسترهای مردگان، رقص شیوا را تمرین می کردند .بعد هم رفتیم به معبد سَرنات و عجیب هوش ربا و دل انگیزند خدایان خفته در این معبد بزرگ ! خاصه بودای سریلانکا که دیدارش در سحرگاه ، یادهای خوش روزگار  گوشه نشینی را زنده کرد.   به قبر حزین لاهیجی هم سر زدیم و  شعرش (ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ... )  را با اندوه  زمزمه کردیم.  این غزل همان جاها  آمد و نوشتم :


مرگ بالا می رود از پلکان رود گنگ

گریه ی صبح بنارس، زائران رود گنگ


شور شیوا ، نیروانا را به رقص آورده است

سوره ی نیلوفر بودا ، اذان رود گنگ

 

بت پرست معبد سَرنات بودم سال ها  

آمدم تا دل کنم نذر روان رود گنگ

 


این غزل خاکستر جانی حزین و سوخته ست

آمدم تا آتش اندازم به جان رود گنگ

 

گُنگ وگیجم ، طعم  و عطر هر صدا خاکستری ست

دل سپرده بر سکوت ماهیان رود گنگ

 

جز به وهم گنگ برگشتن ندارد چاره ای

ماهی بیرون پریده از دهان رود گنگ

 

دست های مردگان روزی به هم خواهد رسید

وعده ی ما؛ صبح محشر ، کاروان رود گنگ

 

من به پایان می رسم روزی شبیه این غزل

گرچه پایانی ندارد داستان رود گنگ ...

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 7 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





یکشنبه دهم خرداد 1388


شکوی الغریب

 

 

دلتنگی،دریچه ای ست به سمت خداوند . این غزل تازه هم ، بیان پاره هایی خون آلود از دلتنگی های شبان وار من بوده است و به قول مولانا : موسیا !  آداب دانان دیگرند ...

 

عمریست با خنده هایت ، گریانده ای آدمی را

بر نطع شطرنج حسرت ، رقصانده ای آدمی را

 

یک روز با دام تقدیر ، یک روز با نام ابلیس

یک عمر هم ، بی دلیل از خود رانده ای آدمی را

 

صدها بلا بود ؟ شاید ، این ابتلا بود ؟ شاید ...

خون در دل و دیده کردی ، تا نان دهی آدمی را

 

او بر زمین شما بود  ، یا جانشین شما بود

یک لحظه بر سفره ی وصل ، ننشانده ای آدمی را

 

تا کی دوباره برویَد ، در هیأتِ سیب و گندم

چون بذر ، برخاک غربت،  افشانده ای آدمی را

 

این گور هم گاهواره ست ؛ لالایی توست  تلقین

یعنی ز گهواره تا گور ، چرخانده ای آدمی را

 

یا  سالکان معادیم ،  یا راهبان تناسخ

در آتش جستجوها ، سوزانده ای آدمی را

 

این کشتگان کرشمه ، حلاج و عین القضات اند

گاهی هم این گونه، سوی خود خوانده ای آدمی را

 

هر چند شعر و ترانه ست ، هر  واژه اش، تازیانه ست

این کفر هم عاشقانه ست ،  تا  رانده ای آدمی را ...

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 1 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





جمعه هشتم خرداد 1388


یک غزل تازه

 

چقدر خسته ام از خود ! نمانده هیچ نقابی

چه بود آن همه مقصد؟ سراب پشتِ سرابی

 

کلاغ پیرِ دلم ، در حصار عُمر دراز است

کجاست آبی محوی؟  کجاست  بال عقابی  ؟

 

سقوط می کنم از قله های برفیِ تردید

به دره های شب و وهم ، با چه  شور و شتابی !

 

به ریشه های جهان چنگ می زنم ، که دگر مرگ

دل مرا  نرباید ، شبی ، به عشوۀ   خوابی

 

فراق و فاصله ها ، دوزخی ست نامتناهی

فراق و فاصله ها ؛ پرسشِ بدون جوابی ...


به مقصدِ نرسیدن، مسافرم چو همیشه

بریز پشتِ  سرم ، جای آب ، جام شرابی

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388


سرمد , ابلیس و باقی قضایا

یک نوع حس همدلی و همدردی با ابلیس ، در عارفان دوره های اولیه عرفان ایرانی / اسلامی ، دیده می شود. آنان می کوشیدند تا یا گناه او را توجیه و تأویل کنند یا بی گناهی و عزت او را اثبات و احراز کنند . شاید نیازی به توضیح نباشد که اولا نگاه عرفانی به جهان ، با نگرش های فقهی ، کلامی و فلسفی کاملا متفاوت است  و این تفاوت هم در رویکرد به چشم می آید و هم در محتوا و معنا. ثانیا نگرش عرفانی ، نگاهی کل گرا ( هولوگرافیک ) است که قایل به همبستگی ، پیوستگی و اتحاد وجودی جهان با مبدء اعلی است .متافیزیک در نگاه عرفانی ، چنان که گفتم ، متافیزیک وصال است نه متافیزیک فاصله و فراق ! اصلا قرب و بُعد، بین خداوند و کاینات معنایی ندارد و به قول حافظ :

گر چه دوریم ، به یاد تو قدح می گیریم      بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی

جهان ، در نگاه عرفا " غزلی عاشقانه " است که بند بند آن آفریده و هنر آن رفیق اعلی است و او بر صحیفۀ شطرنج جهان ، با خود عشقبازی می کند و مهره می گرداند ! این دو نکته را گفتم تا اندکی از زهر سخنان عین القضات و حلاج که می خواهم بیاورم، کاسته شود و در چشم مخاطبان نامفهوم ننماید. ذوالنون مصری ، با شگفتی و تحسین ، از کمال اخلاص ابلیس در بندگی حقتعالی و عبادات بی تزلزل وی سخن در میان آورده است. ابوالحسن نوری ، در گریه های ابلیس ، از درد فراق خداوند ، شریک شده و همپای چشم های اندوهناک ابلیس می گریست. سهل تستری، سخن گفتن  ابلیس از توحید را ، مایۀ حیرت خود دانسته و ابوالقاسم گرکانی ، وی را " سرور مهجوران " و " خواجۀ خواجگان" شمرده است.

 ببینید عطار در تذکره الاولیاء ،چگونه داستان عدم سجدۀ ابلیس بر آدم و تهمت هایی را که بر وی بسته شده ، تبیین می کند . بخصوص در منطق الطیر و اشترنامه ، از گنجی که بر دیدۀ ابلیس نهاده بودند و آگاهی اش از سر آدم چه سخن ها گفته است ! تمهیدات و نامه های عین القضات همدانی عارف شهید (که او هم به دستور صلاح الدین ایوبی و به فتوای علمای حلب ، شمع آجین گردید) را هم بنگرید تا معنای دعوی سعید سرمد را دریابید. .

دعاوی این قبیل عرفا در باب ابلیس ، را برخی دلایل درون دینی پشتیبانی می کند . حلاج در کتاب  عجیب خود به نام «طواسين» از قول ابليس آورده است : «من خود در كتابي مبين خوانده بودم كه بر من چه خواهد گذشت.» . عین القضات هم از سوء فهم مردمان در باب ابلیس تاسف ها می خورد : "خلق از ابليس نام شنيده‌اند. نمي‌دانند كه او را چندان ناز در سر است كه پرواي هيچ كس ندارد! دريغا چرا ناز در سر دارد؟ از بهر آنكه هم قرين آمد ست با خد و خال. چه گويي! هرگز خد و خال، بي‌زلف و ابرو و موي كمال دارد؟ لا والله كمالي ندارد..."

البته این عارفان ، مخالف لعن ابلیس نیستند و دراین باره حرفی ندارند اما این لعن را تأویل عرفانی نموده و معتقدند که لعن ، نمادی از فراق و هجران است و آن که در فراق دچار است ، قدرش از عاشق واصل بیشتر است . علاوه بر آن ، صفت لعنت چیزی است که از خداوند به ابلیس رسیده و هر چه از حضرت معشوق به عاشق رسد ، نیکو و مطلوب است . همین باور است که شبلي را که از معاصران و دوستان منصور حلاج است در دم احتضار ، وامی دارد تا به اين لعنت ابلیس رشك ببرد  و ناله کند که : " از ابليسم رشك مي‌آيد و آتش غيرت جانم مي‌سوزد. آن اضافت لعنت به ابليس نمي‌توانم ديد. .."

عین القضات هم همین را می گوید و بر این باور است که نصيب ابلیس از دوست لعنت است. او به لعنت زنده است. : " اين جوانمرد، ابليس، مي‌گويد: اگر ديگران از سيلي مي‌گريزند ما آن را بر گردن خود گيريم ..."

ادامه دارد

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 12 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388


سرمد شیطان پرست !!!


جدید ترین تهمتی که به سرمد زده شده ، توسط پژوهشگری نوبنیاد در یکی از روزی نامه های پایتخت در همین سال ها وارد شده ، مبنی بر این که سعید سرمد هم شیطان پرست بوده و بعد هم محقق با بافتن رطب و یابس های بی ربط ، سعید سرمد را هم  گویی یکی از همین جوانان عجیب و غریب سال 2009دانسته که علامت هایی خاص حمل و عدد 666 را بر بدنشان خالکوبی می کنند  و موسیقی های تند و محرک گوش داده و احیانا اکستازی و ... هم مصرف می کنند!!!

آدم از دست این پژوهشگران نامربوط، می خواهد به قول باباطاهر گریبان را تا به دامن چاک بزند !کسانی که سرمد عارف را شیطان پرست می خوانند، بدون این که  فرق شیطان با ابلیس را بدانند، یا هیچ خبری و اطلاعی از دیدگاه عرفا دربارۀ ابلیس و تأویل ها و توجیهات ظریف عرفانی آنان در این باب داشته باشند!

ای کاش اندکی در تاریخ عرفان ایران و اسلام جستجو می کردند و کلمات غریب عین القضات همدانی ، احمد غزالی ، بایزید بسطامی ، ابوبکر واسطی ، ابوالحسن خرقانی ، ابوالقاسم کرکانی ، منصور حلاج، سنایی ، عطار ، روزبهان بقلی عطار نیشابوری و ده ها عارف نامدار و مشهور دیگر را درباب دفاع از ابلیس و تأویل خطای وی  و جایگاه ابلیس در منطقۀ توحید می خواندند و این چنین بی محابا خط بطلان بر یکی از گنج های ویرانۀ  فرهنگی ما نمی کشیدند. گرچه این سال ها  بی خیالی ما و تردستی همسایگانمان خیلی از مفاخر را از ما ربوده و البته ملالی نیست بجز ... بگذریم !

شاید مخاطبان این ورقپاره ها ، چندان با آرای این بزرگان آشنایی و انس نداشته اند ، بر همین اساس می کوشم تا به کوتاهی ، گزارشی از اندیشه های دیگرگونۀ این عارفان که خیلی هم البته با نگرش های رایج همخوانی نداشته، ارایه  کنم و البته این گزارش، الزاما تأیید آرای این بزرگان نیست ، بلکه تبیین نوعی دیگر از تفکر است که استدلال ها و دلایل خاص خود را دارد . حالا شما اگر هم  خواستید ، آن را  نوعی دگر اندیشی بدانید و  قبول یا رد کنید.

  از  حکیم سنایی شروع می کنم. سنایی غزل بسیار زیبایی در بارۀ ابلیس و آنچه بر سرش آمد دارد ( خطاب به خداوند )،  که بخشی از آن را با هم می خوانیم :


با او دلم به مهر و مودت يگانه بود
سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجيد جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش
آدم ميان حلقه ي آن دام، دانه بود

مي خواست تا نشانه ي لعنت كند مرا
كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود

بودم معلم ملكوت اندر آسمان
اميد من به خلد برين جاودانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود
بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود

آدم زخاک بود من از نور پاک او
گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود

گفتند مالكان كه نكردي تو سجده اي
چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟

دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد
صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود

اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست
ره يافتن به جانبشان بي رضا  نبود...

ادامه دارد ...
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 AM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388


دلتنگی های سرمد (بخش سوم )

من که شبان این کلماتم ، می خواهم بی هیچ آداب و ترتیبی، بی قراری های ناگزیر سرمد مقتول را بنویسم.تو می گویی:رباعی های سعید سرمد،همه شادمانه و طربناک اند. پس چرا آداب دلتنگی می نویسی ؟ می خواهم باور کنم . اما چگونه فراموش کنم که شادمانی و طرب سرمد هم ، مثل رباعی های خیام ، با حروف گریه نوشته شده اند ؟ من هم که چوپان این رمه ی  پریشانم ، می کوشم تا به قول بیهقی ، بر کرانه ی این کاغذ ، کلمات را اندکی بگریانم ...

سرمد را مُلحِد می دانستند و برهان تراشیده بودند که سرمد ، "شهادت"  را نصفه-  نیمه می گوید ( و حق هم همین بود)، سرمد در تمام  عمر فقط "لااله " می گفت و عبارت "الا الله " را بر زبان نیاورد و در جواب کسی که پرسیده بود: چرا  چنین می گویی ؟ گفته بود که من هنوز در" نفی" مستغرقم و به مرتبه ی اثبات  نرسیده ام. آیا سرمد، با الفاظ  بازی می کرد و این همه هیاهو ، به قول ویتگنشتاین ، تنها "بازی زبان" بود و هیچ حقیقتی در پس پشت آن نهفته نبود؟ نمی دانم . بگذار هر چه می خواهد بگوید هر که می خواهد . در همه ی تذکره ها آمده است که پس از قتل سرمد ، وی سر بریده ی خود را برداشت و در حالی که می دوید، سه بار لفظ " الا الله " را تکرار کرد.

این قدر به دست و پای من نپیچ و هی نگو که  تو دوستار فلسفه و عقلانیت بوده ای و این ها افسانه است و خرافه است و واقعیت ندارد!

 شاید حق با تو باشد ، ولی مگر کجای زندگی ما واقعیت دارد ،که این یکی اش افسانه است ؟ و کدام واقعیت جهان، شگفت تر و زیباتر از رؤیاهای آدمی ست؟ سرمد ،در نفی ، مستغرق بود و تا هنوز مجالی نیافته بود که  به دیگری و دیگران بیاندیشد.

دوست عزیزم ،علی اکبر خادم  (که عمرش دراز باد) ، به سخنی شبیه این اشاره کرده که از زبان شیخ ابوالحسن خرقانی تراویده بود ؛ بنا بر روایات تاریخی؛  هنگامی که سلطان محمود غزنوی نزدیک خرقان رسید، درنقطه ای خوش آ ب وهوا ، سراپرده برافراشت و ایاز (محبوب و معشوق مذکر! خود)  را فرستاد تا شیخ ابوالحسن را نزد وی بیاورد . سلطان  به ایاز گفته بود که اگر شیخ، از آمدن امتناع کرد، این آ یه را بر وی بخوان :  " اطیعواالله واطیعواالرسول واولی الامرمنکم " . چون ایاز به خدمت شیخ رسید و شرط ادب به جای آورد، گفت : سلطان محمودخواسته است تا نزد وی بروی . شیخ جواب داد که مرا با محمود کاری نیست ، ایاز طبق دستورسلطان محمود،  آیه فوق را برشیخ خواند. شیخ پس از شنیدن آیه گفت :  به محمود بگویید : من چنان در " اطیعواالله " مستغرقم که در"اطیعواالرسول"  بس خجالت ها دارم تا چه رسد به اولوالامر ! ...

 می دانم این حرف ها بوی خون می دهد و راستش حالا  که فکر می کنم می بینم که آن ها  حق داشته اند سرمد را بکشند ،" آنها" یی که حتی یک بار تجربه ی اتحاد وجودی با حضرت رفیق اعلی را نداشته اند و همیشه  از دور، با ترسی آمیخته به احترام، خدا را ، فقط پرستیده اند ، کجا  و کسی که معشوق، پرستار او بوده و در چشم او نشسته و در گوش او بی هیچ واسطه و حجابی سخن گفته کجا ؟ حالا که فکر می کنم می بینم سرمد هم ، یکی مثل منصور حلاج ، یکی مثل عین القضات همدانی ، یا شهاب الدین سهروردی (که هر دو جوانمرگ شدند ) بود که بزرگترین اشتباهش این بود که به قول مولانا ، قند را پیش مگسان ریخته بود و رازهای سلطان را به کسان گفته بود ! مگر افشای رازهای  سلطان ، مجازاتی کمتر از مرگ دارد ؟ گوارایشان باد شراب دیدار ، حتی اگر از لب تیغ نوشیده باشند !

 چه قدر طولانی شد این کلام ! نام این  مقتولان بر زبانم آمد و عطری غریب دهان و پیرامونم را فراگرفته است . آن قدر که حتی نمی خواهم به پدیده ی " جوانمرگی فرهنگی " این بوم نامبارکی که صدها سال است بر بام دیارم نشسته،بیاندیشم ...

 

  

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 AM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388


در کمند تناسخ (بخش دوم )

 

یکی از  کمندهایی که سعید سرمد را  به جادوی آن گرفتار کردند و کشتند، تهمتی بود به نام تناسخ.

و من که کاتب این کلمات  تاریک ام ، دویست و اندی سال پس از قتل وی، بر گورش ایستاده ام و در این سی و چند سال،  هر چه کوشیده ام تا دریابم که چندمین تناسخ کدامین روح فلکزده و دربدر بوده ام که امروز تا  به این جا رسیده ام ؟ چیزی در نیافته ام ! اما همیشه مسخ و مسحور این اسطوره شده ام و انگاری،  رودی، به رفتاری غریب، در من این درد کهنسال را نجوا و زمزمه می کند  .

وسوسه ی تناسخ و کارما و سامسارا ،  هیچ دین شناس و اسطوره پژوهی را به حال خود نمی نهد و وا می دارد تا به این دیار سفر کند، یا کتابی، رساله ای یا دست کم مقاله ای دراین باره بنویسد . از میرچاالیاده گرفته تا جان هیک و نینیان اسمارت و ... ، همه را وادار کرده تا همدلانه یا منتقدانه به مواجهه با این ایده ها بپردازند. از آن سوی واقعه ، سینه ی گشاده ی تناسخ برای پاسخگویی به پرسش های اندوهبار و هولناکی که بعضا بی پاسخ رها شده اند یا دیگران با سکوت و به آهستگی  از کنار آن ها عبور کرده اند ، بر دل انگیزی و هوشربایی این ایده افزوده است. مگر همین ایده با اندکی تغییر در نام و محتوا ، به نام "حلول " و " اتحاد " و ترم های عرفانی دیگر در عرفان های مسیحی ، یهودی ، ایرانی و ... ظهور نکرد؟ ایده ی ابطال ناپذیری که ایرادهای خاص خود را دارد و البته متضمن پاره ای از پاسخ های ابطال ناپذیر و نا - علمی هم هست که باورمندان به آن ، پرسندگان را به اتوریته ها و مراجع ترانس فیزیکی و فرازمینی ارجاع می دهند ! ... 

حالا اصلا تو  بیا و فرض کن که تناسخ ، فریبی بوده که برهمنان و اشراف و بازرگانان برای خر کردن و چپاول توده ها و راضی نگهداشتن طبقات نجس و جلوگیری از عصیان و آشوب آنها طراحی کرده اند و از آن طرف ماجرا هم ، اصلا فکر کن که طبقات نجس و توده ها برای این که رنج های این دوره ی شصت – هفتاد ساله ی عمر را تحمل و طی کنند و دلشان خوش باشد و تسلایی برای دل بینوایشان بیابند، به ایده ی تناسخ روی آورده اند ! یا بر اساس تئوری توطئه ، تناسخ را هم یکی از ایده های استعمار انگلیس برای غارت هند تلقی کن ( گرچه این آخری به شوخی بیشتر شبیه است ؛ هزاران سال پیش از ظهور دولت بریتانیا، این باور در بین توده ها رواج داشته است) !

حالا که من دارم این کلمات را کتابت می کنم، یکدفعه از یادآوری زاده شدن های مکرر ، هفت بند تنم  به رعشه می افتد . همین یک دوره چند ده ساله هم از سر آدمیزاده زیاد است. این همه رنج جستجو و سرگردانی کم نیست که باز هم ،دوباره برگردیم تا تجربه های نو در بدن ها و زمان ها و مکان های نو داشته باشیم ؟ من یکی که بی شمار خسته ام .

 راستی  چه می گفتم ؟ می خواستم مثلا از سرمد بنویسم و تهمت تناسخ...  

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388


دمی بر گور یک ملحد ( بخش نخست )

 

مدت هاست که شروع کرده ام به نوشتن سفرنامه ی هند . البته اسمش را سفرنامه نمی شود نهاد ،چون خاطرات و گزارش سفر نیست. در واقع تحلیل ها و دریافت های شخصی خودم از مردمان و اساطیر وادیان هند است . اسم این کتاب را که  شاید روزی منتشر شود  " بادهای شرقی " نهاده ام. بادهای شرقی  ، بادهای بی قراری اند بادهایی که بوی شوریدگی و شیدایی با خود دارند و با سالکان سخن می گویند : درست شبیه پچ پچ بیگاهشان با شاخه های بیدها در باران ...

بخشی از این کتاب چاپ نشده را در این پست و پست های بعدی می آورم :

 ..............

به سیاق جستجوگری و آوارگی که این سال ها ، گریبان گیر روحم شده ، امروز غروب هم از خانه بیرون زدم . کتاب ها ،این بار هم چون نشانه هایی دوست داشتنی ، مرا به مقصود بی مقصد دیگری دلالت کرده بودند . به قبر یکی از شاگردان آواره و تبعیدی ملاصدرا : سعید سرمد کاشانی ؛مرتد ، ملحد و مقتول به دست شاهنشاه عالمگیر و دین پناه هند دوره ی میانه :اورنگ زیب!!

 صدای سرمد،  که از گلوی بریده اش برخاسته ، مثل بارانی در  خانقاه متروک دلم رقصیدن گرفته است ومی خواند  :

پر شد ز گناه ، کاسه و کوزه ی ما               شد فسق و فجور ، کار هر روزه ی ما

می خندد روزگار و می گرید عمر              بر طاعت و بر نماز و بر روزه ی ما

برای پیدا کردن مزارش  از جماعت انبوه  مسلمان که شبانه روز در مسجد جامع دهلی متوطن و مقیم اند و از سرمد بی خبر ،  عبور می کنم و با شگفتی به مزار او می رسم شگفت زده از این که چرا کالبد این  ملحد  را در مسجد دفن کرده اند ؟ آرامشی غریب سراپایم را فرا می گیرد و نابخویش زانو می زنم  کنار مزاری که جز من زایری ندارد و با دلتنگی و تنهایی خود  نرد عشق می بازد.

سرمد که ز جام عشق مستش کردند                 بالا بردند و باز پستش کردند

  می خواست خدا پرستی و هشیاری              مستش کردند و بت پرستش کردند

برخی از رباعی های سرمد را بر لوحه ای فلزی نگاشته و دراطراف مزارش آویخته اند .همه به رنگ سرخ،آیا عمدی در کار بوده که هم مزارش ( با پرده ها و پوشش ها ) سرخ باشد هم   خط و لوح شعرهایش ؟به سنگ سرد  مزار دست می کشم و  می کوشم تا تصویر سرمد ژولیده و برهنه را در نقشخانه ی جانم ترسیم کنم : پیری با گیسوان و ریشی سپید . برهنه از هر تعلقی ؛  حتی چند گز کرباس که  با آن  بتواند دهان یاوه گویان را ببندد . روحی بی عیب که نیازی به پرده پوشی نمی دید . مگر نه این که خود او به طعنه در جواب پادشاه، که از دلیل عریانی وی پرسیده بود گفت :

آن کس که تو را تاج جهانبانی داد             ما را همه اسباب پریشانی داد

پوشاند لباس ؛ هر که را عیبی دید              بی عیبان را لباس عریانی داد

سرمد سال های آخر عمر برهنه بود و یکی از دلایل قتل او هم همین بهانه بود . شوریده ی مجذوبی که می سرود:

خوش بالایی،کرده چنین پست مرا               چشمش،به دو جام،برده از دست مرا

او در بغل من است و من در طلبش                دزد عجبی برهنه کرده ست مرا

حتی وقتی هم شایعه کرده بودند که سرمد، کشف و کرامت دارد . عنایت خان آشنا ، مفتش و محقق شاه، به استحضار اعلی حضرت چنین رساند که :

بر سرمد برهنه ، کرامات ، تهمت است       کشفی که ظاهر است از او ، کشف عورت است !

پیش از آمدنم به زیارت مزار سرمد تذکره ها را که ورق می زدم همگی متفق بودند که" سرمد به سبب الحاد و عریانی به فتوای علمای زمان به قتل رسید"   می کوشم تا بفهمم چرا تهمت الحاد به سرمد  زده شد؟ مگر چه گفته بود که  همچون دیگر برادران مظلومش در تاریخ ادبیات ایران و هند ،همچون سهروردی  و عین القضات و منصور حلاج و ...  به تهمت رافضی و قرمطی و دهری و ملحد گرفتار و کشته شد ؟ چاپ سنگی رباعیات سرمد را برمی دارم و از ارادت عجیب سرمد به پیامبر اسلام دچار شگفتی می شوم.  این را از شعرهایش می شود فهمید و شگفتا بی ذوقی و کج سلیقگی ارباب معابد و دین مداران روزگار وی ، که این رباعی زیبا را دال بر کفر سرمد و انکار معراج رسول (ص) گرفته و  سر از تنش جدا کرده  بودند !

آن کو سر حقیقتش باور شد           خود، پهن تر از سپهر پهناور شد

ملا گوید که : بر شد احمد به فلک         سرمد گوید : فلک به احمد در شد

و در مقایسه ی یوسف نبی با پیامبر اسلام این تشبیه هوشربا و زیبا را آورده است :

ای از رخ تو شکسته خاطر ، گل سرخ          باطن همه خون دل و ظاهر گل سرخ

                  زان دیرتر آمدی ز یوسف ، که به باغ           اول گل زرد آید ، آخر گل سرخ

از این باشکوه تر و معنوی تر ، که می تواند از برتری پایگاه ملکوتی پیامبر ستایش  کند؟ این پرسش ساده همیشه جان مرا به خود مشغول کرده و بی پاسخ مانده که چرا زاهدان عبوس و خشک مغز ،  در نمی یابند مفهوم وحدت  و اتحاد  در جهان را ؟ سرمد با جان جهان و جانان خود یکی شده بود و به متافیزیک فراق باور نداشت آن چه او می دید و می پنداشت و در می یافت وصال بود و در هم تنیدگی عشق و عاشق و معشوق .

در کعبه و بتخانه ، سنگ او شد و چوب او شد      یکجا حجر الاسود ، یکجا بت هندو شد

مگر  قرن ها پیش تر ، مولانا ،عین القضات ، احمد غزالی ، بایزید بسطامی و .... به همین نکته ها اشاره نکرده بودند ؟ و چرا این سخنان سرمد چنان غریب است که گویی گوشی نشنیده است ؟

هم مطیع فرقانم، هم کشیش و رهبانم           ربٌی یهودانم ، کافرم ، مسلمانم

معشوق در نگاه سرمد چنان  نشسته و کشور دل او را چنان گرفته که  نیازی به نظر و گذر به  کسی و جایی ندارد و این دوستی با عالم و آدم تا جایی در او ریشه دوانده که حتی با تیغی که گردنش را می زند  نیز بیگانه  نیست.:

همچو دور افتاده ای ، کآخر به یار خود رسد  /  دست تا در گردن من کرد تیغش ، خون گریست

 ادامه دارد ....

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 4 PM | موضوع:
• لينک ثابت  





دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388


کتاب های من در نمایشگاه کتاب

 

چاپ سوم کتاب جامعه شناسی تحریفات عاشورا در نمایشگاه کتاب

امسال  در غرفه ی انتشارات " هزاره ی ققنوس" عرضه می شود .

آدرس غرفه :

 راهرو  ۲  شبستان اصلی مصلی -  انتشارات هزاره ققنوس

 

جامعه شناسی تحریفات عاشورا                                     

 

برای اطلاع از فهرست تفصیلی مطالب کتاب و بخشی از مطالب آن  به آدرس زیر رجوع کنید :

http://www.nashrehezare.ir/ashura_3.htm

 

 هم چنین کتاب " در تناسخ کلمات "  که شامل گزیده غزل ها و شعرهای سپید من در این چند سال

است توسط نشر تکا در نمایشگاه بین المللی عرضه شده است  : این کتاب را هم می توان در غرفه 

 نشر "تكا " یا همان "توسعه کتاب ایران"  در سالن  ناشران عمومي، راهروي 5  پیدا کرد

 

 

کتاب سوم هم که در سالن شبستان - راهروی 21 - غرفه 11 عرضه می شود ، کتابی(به نظرخودم کوتاه

اما ارزشمند و به زبانی ساده ) است به نام " در غیاب خداوند " (نشر آویژه ، ۱۳۸۱) که در آن به تبار

شناسی اندیشه های الحادی وخداناگروانه در فلسفه ی غرب پرداخته ام .

 

 

فهرست مطالب این کتاب را هم می توانید در این آدرس ملاحظه کنید :

http://www.iranactor.com/BOOKS/2938.htm#morepics

خبرگزاری مهر هم کتاب را این طوری معرفی کرده :

http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=228179

در این وبلاگ هم توضیحاتی در معرفی این کتاب آمده که گویای برخی از مبانی و مفاهیم آن است

http://gijgah.ir/1388/01/30/in-the-absence-of-god/

کتاب های دیگر هم هست که چون این پست طولانی شده  در فرصت های دیگر به آن ها اشاره خواهم کرد. فقط تصویر جلد کتاب رامایانای منظوم به پارسی  را که همین روزها در دهلی نو چاپ شده در این پست می گذارم و توضیحات آن را به فراغت و فرصتی دیگر می نهم. 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 2 PM | موضوع: پژوهش
• لينک ثابت  





پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388


ترانه های تبعید

 

(یک)

نه از

شیرینی دهان  و  نه

           از عطر زلفکان تو

                       شکسته نخواهد شد

               تنهایی حزین من

                             ای عشق

برو

بگذار تر بماند از این پس

                    از گریه

…  آستین من                     

ای عشق                              

 

(دو )

بی شک

بوی شراب می دهد

                  کلما تت                

همین که

این همه سال

انیس سایه های معطر

همین که این همه سال

                چوپان تاک های برهنه ای                 

                                              

                         ... تا سپیده دم انگور                                        

                          

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





جمعه چهاردهم فروردین 1388


چیزی مبادا ....

 

می ترسم از مُمیّزی ها

چیزی  - مبادا -

از طراوتِ بدنت

یا عطر گیسوانت

تجسّد یافته باشد

در تن کلمات ...

 

می ترسم

از مُمیّزی ها

 یک لاقبا

بی خانقاه و بی خرقه

   پنهان ات می کنم

              در آرایه ها 

                    در استعاره

 

بعد

به جستجوی تو می گریم

از  وال استریت

   تا کوچه های ولی عصر

              از شجریان تا  پاواروتی ...  

 

می گردم

 به جستجوی تو

نسخه های خطی و

           دیوان های گمشده را

 

 به جستجوی اسم تو

می گردم

اتاق های چت را

                 یکی یکی  ...

 

خودم

مگر خودم تو را نیافریده

           خودم  

              مگر

               خودم تو را

                      گم نکرده ام ؟ ....

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 0 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





شنبه هشتم فروردین 1388


ای تو خموش پر سخن ....

 

بهار هم فقط بلد است

زخم هایت را تازه کند

              و جامه هایت را

 

باران فقط بلد است

دل ات را بشکند

        و شاخه هایت را

 

و هیچ جا خبری نیست

        نه در تو

         نه  بیرون تو

            نه در دیگری ...

 

بیا به خانه ی من

بی چراغ و

             دریچه

 

سازی فقط برای من بیاور

              تا بنوازم

              تنهایی غریب آدمیان را ...

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 1 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





چهارشنبه پنجم فروردین 1388


بهترین کتاب هایی که خوانده ام

 

 دیشب داشتم به بهترین کتاب هایی که در سال های جوانی خواندم فکر می کردم . کتاب هایی که علیرغم سادگی شخصیت مرا شکل بخشیدند. گفتم بد نیست فهرستی از آن ها تهیه کنم که هم برای خودم یادآوری سال های خوش پیشین باشد و هم برای دیگران فال و تماشا ....

............................................

علی شریعتی  / هبوط در کویر

نیکوس کازانتزاکیس / مسیح باز مصلوب

پائولو کوئیلو   / کیمیاگر

جبران خلیل جبران  / پیامبر و دیوانه

نیکوس کازانتزاکیس / آخرین وسوسه مسیح

ویلهلم نیچه / فراسوی نیک و بد

ویلهلم نیچه / چنین گفت زرتشت

کی یر کگور / ترس و لرز

خسرو  حمزوی / شهری که زیر درختان سدر مرد

شهریار مندنی پور / شرق بنفشه 

نیکولو ماکیاولی / شهریار

صادق هدایت / حاجی آقا

کورت وونه گات / سلاخ خانه شماره پنج

فئودور داستایفسکی / برادران کارامازوف

میگوئل سروانتس / دن کیشوت

توماس هابز / لویاتان

 دانیل دفو / رابینسون کروزو

 

....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 12 PM | موضوع:
• لينک ثابت  





یکشنبه دوم فروردین 1388


دوباره سفر

 

باشد

دیگر سراب  روبرو را

به خاطرت نمی آورم

تا شادمانه بادبان ها را برافرازی

و با یقین و خنده بگویی :

                           سفر

                      دوباره یک سفر دیگر .

 

 

به خاطرت نمی آورم

دیگر سراب های چارسو  را ...

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 3 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





یکشنبه دوم فروردین 1388


این روزهای تهی دست

 

نه بادها

نه باران 

چیزی نمی تکاند

غبار کهنه ی قرون را ...

 تسکین رنج من

شاید فقط سفر باشد

 

 

می روم

 رو به منار جمجمه ها

کتاب های گر گرفته

و عاشقان ـ برادران ملعون ام ـ 

تا اندکی بگریانم 

این واژه های لاابالی را

 نه ! چیزی نمی تواند

دیگر برای من خبر باشد

 

 

نوروز

نذر شکوفه های مرده ی گیلاس

   و گریه ی سپید بادام ها

     و بهار نارنج هایی

            که شاخه هاشان شاید

                                             تابوت و

                                دار  و 

                                  چوبه ی تبر  باشد ...

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 8 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387


نوروزتان مبارک

 

ایام را مبارک باد از شما .

 

مبارک شمایید

 

ایام می گذرند تا به شما مبارک شوند

 

مبارک باد  نوروز را از شما ...

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 AM | موضوع:
• لينک ثابت  





جمعه بیست و سوم اسفند 1387


ای کاش که جای آرمیدن بودی ....

 

سفر هند خیلی چیزها به من آموخت، دو سال حضور در زوایای معابد عجیب و غریب  هندوها ، بودایی ها ، جین ها ، سیک ها و مساجد مسلمانان در گوشه و کنار هند، دو سال نفس در نفس طبقه های نجس یا همان "دالیت" ها ی غیر قابل لمس ، که من  آن ها را " جذامیان سیاسی و دینی " می نامم .

 دو سال ذره ذره گداختن  در مراسم مرده سوزان جنازه های تکیده ، خندیدن با گدایانی که به هیچ قانع اند و به اشاره یا سلامی ، لبخندهای رنگ و رو رفته ی خود را ایثار می کنند ... سفر طولانی  هند خیلی چیزها به من آموخت؛دیدار نوزادان مرده در جوی های آب و زیر سایه سار درختان بی ثمر ، دیدار کارگران ستم زده ای که مزدشان تنها کفاف و کفایت لقمه ای  نان می دهد و همه ی آرزویشان این که در گوشه ای یک دل سیر بخوابند و هیچکس تا هیچ وقت بیدارشان نکند.

تلاش می کنم تا به خودم بباورانم که اینها توقعات طبقات متوسط و عالی را ندارند و در نتیجه رنج هاشان کمتر است .تلاش می کنم تا باور کنم که این ها حتما در زندگی های بعدی،یا در جهان آخرت،یا در تناسخی دوباره ،یاسالها بعد،یا اصلا چه می دانم چه وقت،پاداش خود را دریافت می کنند و این رنج ها، آزمونی برای تهذیب آن ها است و از این حرف ها .

حالا می خواهم فقط گوشه ای بنشینم و های های به آن آرمان های عجیب و غریب و مفاهیمی که سال ها می خوانده ام بخندم؛ انسان کامل،حیات معقول، دموکراسی  ، حیات طیبه و ...

یکی از دوستانم چند وقت پیش می گفت : چرا از وقتی به هند آمده ای این همه موهایت سفید تر شده ؟  راست می گوید ، آرامش هند ، آدم را پیر می کند .

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 8 AM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





یکشنبه چهارم اسفند 1387


سی و سه سالگی ...

 

 بر انبوهی از خاکستر ، در دوردست خودم به تماشا نشسته ام امشب .بعد از سالها ، نمی دانم چه شد که دوباره "هبوط در کویر " شریعتی را برداشتم و مثل  همیشه کلماتش را گریستم.حالا رسیده ام به این شراره ها:

    این روزها و این شبها که هم بیشتر با خودم  هستم و هم بهتر و مانوس تر ، آن سخن عین القضات همدانی شهید عزیزم را که در سی و سه سالگی ، شمع آجین گشت ، نه تنها با فهم ، که با همه روح واعصابم حس می کنم که " قلبم تا حلقومم بالاآمده است" ...

 یکدفعه دلم می لرزد  و  دوباره یادم می افتد که فردا  روز پنجم اسفند است. از شرم ناتوانی ، چهره در اشک پنهان کرده ام . سی و دو سال گذشت. به همین سادگی ....و در آستانه سی و سه سالگی،نه آنی هستم که باید باشم و نه می‌دانم که چه باید باشم ؟ اما از این سی و دو سال، درس مهمی که گرفته ام، این است که بدانم  این طور نیست که من در مرکز عالم ایستاده باشم. یاد گرفته ام که شیفته ی خودم و تخم های دو زرده ای که می کنم نباشم .با نیشخندی از کنار تعریف ها عبور کنم ،از کنار فحشها هم . شگفت آورترین و غریب ترین سخنی که در این سال ها شنیده ام پارسال همین روزها بود آن هم از یک راهب بودایی ، که با دیدن آشفتگی ها ، اضطراب ها و جستجوهایم، به آهستگی در گوشم نجوا کرد :

   هیچ جا هیچ خبری نیست ؛ نه در تو ، نه در بیرون تو ، نه در دیگری.....

و حالا در آستانه سی و سه سالگی می خواهم باز هم به اندرزی بیندیشم که بودا از زبان سهراب سپهری در سالهای دبیرستانم به من یاد داده بود ، اما فراموشش کرده بودم : 

      وسیع باش

                 و تنها

                  و سر به زیر        

                      و سخت.     

فردا روز پنجم اسفند است ...

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 7 PM | موضوع:
• لينک ثابت  





چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387


در دفاع از عقلانیت ( تحلیل انتقادی آثار و آرای مصطفا ملکیان )

   

لینک این مطلب در روزنامه اعتماد  روز چهار شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۸۷

http://www.etemaad.ir/Released/87-11-16/181.htm#133730

......................

هر چند در منش و نوشته هاي مصطفي ملکيان، نه اثري از کرامت عارفان مي توان يافت، نه  ردپایی از تفاخر روشنفکران و نه نشاني از کبريا و تبختر ارباب معابد و متکلمان. با اين همه سخن گفتن از او و انديشه هايش کار آساني نيست.

مي کوشم در اين مجال مختصر، بي ياوري و داوري الفاظ پرطمطراق و مطنطن فلسفي، پاره يي از لذت هاي دل انگيزي را که از همنشيني با انديشه هاي ملکيان برگرفته ام، با مخاطبان در ميان نهم.

الف- آنچه در نخستين نگاه، انديشه ملکيان را جذاب مي نماياند، تلاش و تقلاي صميمانه او براي عبور و پرهيز از «شبه مساله» ها يا مساله نماها و پرداختن به مسائل واقعي انسان معاصر است. نخستين گام، در راهي که وي به رهايي گشوده، دل گسستن از پرسش هاي بيهوده يي است که پاسخ هاشان، حتي اگر داراي بصيرت هاي نظري هم باشد در عمل گرهي از کار فروبسته آدميان نمي گشايد. چنان که بودا در تمثيل مرد محتضر، تلاش هاي بيمار رو به مرگي که ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 4 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





درباره وبلاگ

عبدالحمید ضیایی ... همین


منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب


بايگاني
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
فلسفه
شعر
پژوهش


پيوندها


آخرین نوشته ها
مدتی این مثنوی ....
انتشار کتابی دیگر
لبخند
گرهی هم نگشود ...
پرسش
کفری به نام عشق
اگر این بار....
این روزها ...
سرمد و داراشکوه ( تلاش برای وحدت ادیان )
شاید کمی ...