(۱)
زلف افشاندي ؛ كه از نو فتنه انگيزي كني
در نشابورِ دلم ، يغمايِ چنگيزي كني
بلخ تا قونيه ، در اندوهِ مولانا ..... و تو
تازه مي خواهي كه ياد شمس تبريزي كني ؟
مثل اشك افتاده ايم از چشمِ اهل روزگار
يادي از ما كاش – جاي اين كه بگريزي – كني
اي دل ات بازار شام عشق هاي دیگران !
چند وچند از گوشه گيران ، ديده پرهيزي كني؟
تازه كن كفر مرا ، تا كي به زرق و برق زهد
آهن زنگاري ام را ، رنگ آميزي كني؟
مي رسد آتش نگاهي ، جرعه نوش بادها
اي گِل عاشق ! مبادا آبروريزي كني ! ...
(۲)
و بر هم مي نهم هر روز و شب ، غم بر غمي ديگر
خيالي نيست اي غم ! جرعه اي ديگر ، كمي ديگر ...
بيا دراين شب تهمت ، چو بوي گل تبسم كن
مسيحي بشكفد تا ، بي نياز از مريمي ديگر
پر است از قصۀ يوسف اگرچه خواب هاي من
زچاه كابلستان ، برنيامد رستمي ديگر
به سعي بي صفاي خويش مي خندم،كه حتي نيست
كنار نعش اسماعيل ، گريان زمزمي ديگر
كتابت كرده اي با حرف و خط گريه ، روح ام را
به من ، اِعرابِ عشق آموز ، با زير و بمي ديگر
چراغ جستجو در من فرو مرده ست ... اما کاش :
خدا يا ! آدمي ديگر .... ، خدا ، يا آدمي ديگر ...
(۳)
تو هم اين مُرده یِ در خويش مدفون را تماشا می کنی امشب
ولی با بوسه ای ، زخمِ مرا انگار حاشا می کنی امشب
تماشایِ تحيرهاست ، لحنِ شرمگينِ چشم هایِ تو
قيامت را برای کافری نوميد برپا می کنی امشب ؟!
طربناکی چو مولانایِ رومی ، هم از اندوه ام نمی کاهد
ببين خيام را در ژرفنایِ گريه پيدا می کنی امشب ؟
چه دلتنگم عدم را ! کاش از نو ... ، نه ، نه ! ديگر بر نمی گردم
ولو در جسم گنجشکی ... چرا فکر تسلا می کنی امشب ؟
برو ، اينجا نمان ، ديگر فريبِ هيچ بانگی ، هيچ ديداري ...
حريفا ! ميزبانا ! از چه هِی اين پا وآن پا می کنی امشب ؟
(۴)
آن جاده ها
به هيچ پيوستند
آن واژه ها
كه صخره هاي گران بودند
ميان ما و
كاهنه ي پنهان آيينه ها
گنجشك ها
گرسنه و بي جفت
در برف ها مردند
وما نماز مي گزاريم
با پنجه هاي خون افشان ...
(۵)
شادمانه مي گِريم
در معبرِ نسيمي
كه مُردگان را
به نام مي خوانَد
و گيسوانِ شب
سرشار عطرِ فراموشي ست ....