چه بي تابانه مي خوانم تو را،تعجيل كن امشب
پر از قفل اشاراتم ، مرا تأويل كن امشب
نگاهت باغ انگور است ، در يك صبح تابستان
به قدر خوشه اي بر ذوق من تنزيل كن امشب
دعاي كوچ نام توست ، نام ذوالجلال تو
بیا یادی از این جامانده ی هر ایل كن امشب
پر از ترديدهاي روح فرسايم ، پر از شيون
مرا در چشمه ساري از يقين تغسيل كن امشب
دلم ديگر گرفت از قصه ي سقراط و افلاطون
بيا و يك كرشمه ، عشق را تحليل كن امشب
گذشت از ما ...، ولي با اين همه،اي عيد نامعلوم !
سكوت كهنه ي تاريخ را تحويل كن امشب ...