كتابت مي كنم بر شعله ها ، اندوه دريا را
به نام عشق ، عشقی بي مخاطب ، آن كه او ما را ...
ببين ! در قحطِ معنا ، در مه اوراد ، دلتنگ ام
تو را ، يا حضرت معشوق ! چون قويي كه دريا را
دچارم؛ مثل تاويلي غريب از كهنه مكتوبي
كه در هر سطر و بندش ، وسوسه ـ دردِ زليخا را ...
ميان اين همه اجسادِ زيبا ، تلخ مي گريم
مبادا گم كنم آن لذت همخوابگي با .... را
نه چنگي مي زند بر دل شرابي ، تار گيسويي
نه ديگر اشتياقي ، فهم " سقراط" و "دريدا" را ...
همان ام ! رنجِ سرگردانِ روزِ اول خلقت
و با خود مي برم انبوهي از اما و آيا را
جهان ، انشايِ وهم آلود و ناچار خدايان است
مگر اي مرگ! تو معنا كني اين كهنه رويا را ...