كابوسي از خاكستر و شيون، ريشه دوانيده ست در خوابم
تبعيديِ حيرانيِ خويشم ، پيغمبري بي هيچ اصحابم
زخمي جسور و كهنه چون خرچنگ ، روح مرا پيوسته مي كاود
در جستجوي چه ؟ نمي دانم ، سنگي اسيرِ جبرِ پرتابم
من مثل گيسوي تو تاريكم ، من مثل گيسوي تو گريانم
در پرده هاي خون و شك ديري ست مي گردم و خود را نمي يابم
در جان من شوقي پلنگانه ست ، بر قله هاي زخم وبرف و باد
اي آرزوي غيرممكن ! ، اي ...! ، من تشنۀ آغوشِ مهتابم
مثل هميشه دير و دلگيرم ، تو مثل خوابي دور و بي تعبير
آغوش بگشا اي نمي دانم ! آغوش بگشا ! سخت بي تابم ...