هر چند که
یخ زده ست
دستانم
هر چند که من
خود زمستانم
چون آتش دوردست چوپانان
اندوه تو
روشن است
در جانم ...
چیزی
گره نمی گشاید از دل تو
- که در تبعید زاده شده ای -
نه ازدحام معشوقکان رنگارنگ
نه عشق
که بخشایشی بیهوده است
تنها
دلواپس گناهان نیازموده باش
بر روی چوبه ی دار
و ازدحام تماشاچیان پیرامون ات ...
(1)
زمین
آدمی را
چون کودکان
به بازی گرفته است.
من و تو اما
در عشق
دیوانگان ایم و
سالخورده تر
از خورشید …
(2)
عطر تو می وزد
از هیچ سویِ حروف
تا من شبیه رودی عاشق
بگریم
دلتنگی های عریانِ جهان را
از بلخ تا همدان .
(3)
در سطرهای گمشده ی
تاریخ بیهقی
در کوچه های "بازار عاشقان"
شاید دوباره
بادهایِ استغنا
وزیدن گیرد
و عطر تو
دوباره مگر
کتابت کند:
شانه های تراشیده را
در بادها و
بر
دار …