بر انبوهی از خاکستر ، در دوردست خودم به تماشا نشسته ام امشب .بعد از سالها ، نمی دانم چه شد که دوباره "هبوط در کویر " شریعتی را برداشتم و مثل همیشه کلماتش را گریستم.حالا رسیده ام به این شراره ها:
این روزها و این شبها که هم بیشتر با خودم هستم و هم بهتر و مانوس تر ، آن سخن عین القضات همدانی شهید عزیزم را که در سی و سه سالگی ، شمع آجین گشت ، نه تنها با فهم ، که با همه روح واعصابم حس می کنم که " قلبم تا حلقومم بالاآمده است" ...
یکدفعه دلم می لرزد و دوباره یادم می افتد که فردا روز پنجم اسفند است. از شرم ناتوانی ، چهره در اشک پنهان کرده ام . سی و دو سال گذشت. به همین سادگی ....و در آستانه سی و سه سالگی،نه آنی هستم که باید باشم و نه میدانم که چه باید باشم ؟ اما از این سی و دو سال، درس مهمی که گرفته ام، این است که بدانم این طور نیست که من در مرکز عالم ایستاده باشم. یاد گرفته ام که شیفته ی خودم و تخم های دو زرده ای که می کنم نباشم .با نیشخندی از کنار تعریف ها عبور کنم ،از کنار فحشها هم . شگفت آورترین و غریب ترین سخنی که در این سال ها شنیده ام پارسال همین روزها بود آن هم از یک راهب بودایی ، که با دیدن آشفتگی ها ، اضطراب ها و جستجوهایم، به آهستگی در گوشم نجوا کرد :
هیچ جا هیچ خبری نیست ؛ نه در تو ، نه در بیرون تو ، نه در دیگری.....
و حالا در آستانه سی و سه سالگی می خواهم باز هم به اندرزی بیندیشم که بودا از زبان سهراب سپهری در سالهای دبیرستانم به من یاد داده بود ، اما فراموشش کرده بودم :
وسیع باش
و تنها
و سر به زیر
و سخت.
فردا روز پنجم اسفند است ...