تبليغاتX
در تناسخ کلمات


پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388


سرمد , ابلیس و باقی قضایا

یک نوع حس همدلی و همدردی با ابلیس ، در عارفان دوره های اولیه عرفان ایرانی / اسلامی ، دیده می شود. آنان می کوشیدند تا یا گناه او را توجیه و تأویل کنند یا بی گناهی و عزت او را اثبات و احراز کنند . شاید نیازی به توضیح نباشد که اولا نگاه عرفانی به جهان ، با نگرش های فقهی ، کلامی و فلسفی کاملا متفاوت است  و این تفاوت هم در رویکرد به چشم می آید و هم در محتوا و معنا. ثانیا نگرش عرفانی ، نگاهی کل گرا ( هولوگرافیک ) است که قایل به همبستگی ، پیوستگی و اتحاد وجودی جهان با مبدء اعلی است .متافیزیک در نگاه عرفانی ، چنان که گفتم ، متافیزیک وصال است نه متافیزیک فاصله و فراق ! اصلا قرب و بُعد، بین خداوند و کاینات معنایی ندارد و به قول حافظ :

گر چه دوریم ، به یاد تو قدح می گیریم      بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی

جهان ، در نگاه عرفا " غزلی عاشقانه " است که بند بند آن آفریده و هنر آن رفیق اعلی است و او بر صحیفۀ شطرنج جهان ، با خود عشقبازی می کند و مهره می گرداند ! این دو نکته را گفتم تا اندکی از زهر سخنان عین القضات و حلاج که می خواهم بیاورم، کاسته شود و در چشم مخاطبان نامفهوم ننماید. ذوالنون مصری ، با شگفتی و تحسین ، از کمال اخلاص ابلیس در بندگی حقتعالی و عبادات بی تزلزل وی سخن در میان آورده است. ابوالحسن نوری ، در گریه های ابلیس ، از درد فراق خداوند ، شریک شده و همپای چشم های اندوهناک ابلیس می گریست. سهل تستری، سخن گفتن  ابلیس از توحید را ، مایۀ حیرت خود دانسته و ابوالقاسم گرکانی ، وی را " سرور مهجوران " و " خواجۀ خواجگان" شمرده است.

 ببینید عطار در تذکره الاولیاء ،چگونه داستان عدم سجدۀ ابلیس بر آدم و تهمت هایی را که بر وی بسته شده ، تبیین می کند . بخصوص در منطق الطیر و اشترنامه ، از گنجی که بر دیدۀ ابلیس نهاده بودند و آگاهی اش از سر آدم چه سخن ها گفته است ! تمهیدات و نامه های عین القضات همدانی عارف شهید (که او هم به دستور صلاح الدین ایوبی و به فتوای علمای حلب ، شمع آجین گردید) را هم بنگرید تا معنای دعوی سعید سرمد را دریابید. .

دعاوی این قبیل عرفا در باب ابلیس ، را برخی دلایل درون دینی پشتیبانی می کند . حلاج در کتاب  عجیب خود به نام «طواسين» از قول ابليس آورده است : «من خود در كتابي مبين خوانده بودم كه بر من چه خواهد گذشت.» . عین القضات هم از سوء فهم مردمان در باب ابلیس تاسف ها می خورد : "خلق از ابليس نام شنيده‌اند. نمي‌دانند كه او را چندان ناز در سر است كه پرواي هيچ كس ندارد! دريغا چرا ناز در سر دارد؟ از بهر آنكه هم قرين آمد ست با خد و خال. چه گويي! هرگز خد و خال، بي‌زلف و ابرو و موي كمال دارد؟ لا والله كمالي ندارد..."

البته این عارفان ، مخالف لعن ابلیس نیستند و دراین باره حرفی ندارند اما این لعن را تأویل عرفانی نموده و معتقدند که لعن ، نمادی از فراق و هجران است و آن که در فراق دچار است ، قدرش از عاشق واصل بیشتر است . علاوه بر آن ، صفت لعنت چیزی است که از خداوند به ابلیس رسیده و هر چه از حضرت معشوق به عاشق رسد ، نیکو و مطلوب است . همین باور است که شبلي را که از معاصران و دوستان منصور حلاج است در دم احتضار ، وامی دارد تا به اين لعنت ابلیس رشك ببرد  و ناله کند که : " از ابليسم رشك مي‌آيد و آتش غيرت جانم مي‌سوزد. آن اضافت لعنت به ابليس نمي‌توانم ديد. .."

عین القضات هم همین را می گوید و بر این باور است که نصيب ابلیس از دوست لعنت است. او به لعنت زنده است. : " اين جوانمرد، ابليس، مي‌گويد: اگر ديگران از سيلي مي‌گريزند ما آن را بر گردن خود گيريم ..."

ادامه دارد

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 12 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388


سرمد شیطان پرست !!!


جدید ترین تهمتی که به سرمد زده شده ، توسط پژوهشگری نوبنیاد در یکی از روزی نامه های پایتخت در همین سال ها وارد شده ، مبنی بر این که سعید سرمد هم شیطان پرست بوده و بعد هم محقق با بافتن رطب و یابس های بی ربط ، سعید سرمد را هم  گویی یکی از همین جوانان عجیب و غریب سال 2009دانسته که علامت هایی خاص حمل و عدد 666 را بر بدنشان خالکوبی می کنند  و موسیقی های تند و محرک گوش داده و احیانا اکستازی و ... هم مصرف می کنند!!!

آدم از دست این پژوهشگران نامربوط، می خواهد به قول باباطاهر گریبان را تا به دامن چاک بزند !کسانی که سرمد عارف را شیطان پرست می خوانند، بدون این که  فرق شیطان با ابلیس را بدانند، یا هیچ خبری و اطلاعی از دیدگاه عرفا دربارۀ ابلیس و تأویل ها و توجیهات ظریف عرفانی آنان در این باب داشته باشند!

ای کاش اندکی در تاریخ عرفان ایران و اسلام جستجو می کردند و کلمات غریب عین القضات همدانی ، احمد غزالی ، بایزید بسطامی ، ابوبکر واسطی ، ابوالحسن خرقانی ، ابوالقاسم کرکانی ، منصور حلاج، سنایی ، عطار ، روزبهان بقلی عطار نیشابوری و ده ها عارف نامدار و مشهور دیگر را درباب دفاع از ابلیس و تأویل خطای وی  و جایگاه ابلیس در منطقۀ توحید می خواندند و این چنین بی محابا خط بطلان بر یکی از گنج های ویرانۀ  فرهنگی ما نمی کشیدند. گرچه این سال ها  بی خیالی ما و تردستی همسایگانمان خیلی از مفاخر را از ما ربوده و البته ملالی نیست بجز ... بگذریم !

شاید مخاطبان این ورقپاره ها ، چندان با آرای این بزرگان آشنایی و انس نداشته اند ، بر همین اساس می کوشم تا به کوتاهی ، گزارشی از اندیشه های دیگرگونۀ این عارفان که خیلی هم البته با نگرش های رایج همخوانی نداشته، ارایه  کنم و البته این گزارش، الزاما تأیید آرای این بزرگان نیست ، بلکه تبیین نوعی دیگر از تفکر است که استدلال ها و دلایل خاص خود را دارد . حالا شما اگر هم  خواستید ، آن را  نوعی دگر اندیشی بدانید و  قبول یا رد کنید.

  از  حکیم سنایی شروع می کنم. سنایی غزل بسیار زیبایی در بارۀ ابلیس و آنچه بر سرش آمد دارد ( خطاب به خداوند )،  که بخشی از آن را با هم می خوانیم :


با او دلم به مهر و مودت يگانه بود
سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجيد جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش
آدم ميان حلقه ي آن دام، دانه بود

مي خواست تا نشانه ي لعنت كند مرا
كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود

بودم معلم ملكوت اندر آسمان
اميد من به خلد برين جاودانه بود

هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود
بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود

آدم زخاک بود من از نور پاک او
گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود

گفتند مالكان كه نكردي تو سجده اي
چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟

دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد
صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود

اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست
ره يافتن به جانبشان بي رضا  نبود...

ادامه دارد ...
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 AM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388


دلتنگی های سرمد (بخش سوم )

من که شبان این کلماتم ، می خواهم بی هیچ آداب و ترتیبی، بی قراری های ناگزیر سرمد مقتول را بنویسم.تو می گویی:رباعی های سعید سرمد،همه شادمانه و طربناک اند. پس چرا آداب دلتنگی می نویسی ؟ می خواهم باور کنم . اما چگونه فراموش کنم که شادمانی و طرب سرمد هم ، مثل رباعی های خیام ، با حروف گریه نوشته شده اند ؟ من هم که چوپان این رمه ی  پریشانم ، می کوشم تا به قول بیهقی ، بر کرانه ی این کاغذ ، کلمات را اندکی بگریانم ...

سرمد را مُلحِد می دانستند و برهان تراشیده بودند که سرمد ، "شهادت"  را نصفه-  نیمه می گوید ( و حق هم همین بود)، سرمد در تمام  عمر فقط "لااله " می گفت و عبارت "الا الله " را بر زبان نیاورد و در جواب کسی که پرسیده بود: چرا  چنین می گویی ؟ گفته بود که من هنوز در" نفی" مستغرقم و به مرتبه ی اثبات  نرسیده ام. آیا سرمد، با الفاظ  بازی می کرد و این همه هیاهو ، به قول ویتگنشتاین ، تنها "بازی زبان" بود و هیچ حقیقتی در پس پشت آن نهفته نبود؟ نمی دانم . بگذار هر چه می خواهد بگوید هر که می خواهد . در همه ی تذکره ها آمده است که پس از قتل سرمد ، وی سر بریده ی خود را برداشت و در حالی که می دوید، سه بار لفظ " الا الله " را تکرار کرد.

این قدر به دست و پای من نپیچ و هی نگو که  تو دوستار فلسفه و عقلانیت بوده ای و این ها افسانه است و خرافه است و واقعیت ندارد!

 شاید حق با تو باشد ، ولی مگر کجای زندگی ما واقعیت دارد ،که این یکی اش افسانه است ؟ و کدام واقعیت جهان، شگفت تر و زیباتر از رؤیاهای آدمی ست؟ سرمد ،در نفی ، مستغرق بود و تا هنوز مجالی نیافته بود که  به دیگری و دیگران بیاندیشد.

دوست عزیزم ،علی اکبر خادم  (که عمرش دراز باد) ، به سخنی شبیه این اشاره کرده که از زبان شیخ ابوالحسن خرقانی تراویده بود ؛ بنا بر روایات تاریخی؛  هنگامی که سلطان محمود غزنوی نزدیک خرقان رسید، درنقطه ای خوش آ ب وهوا ، سراپرده برافراشت و ایاز (محبوب و معشوق مذکر! خود)  را فرستاد تا شیخ ابوالحسن را نزد وی بیاورد . سلطان  به ایاز گفته بود که اگر شیخ، از آمدن امتناع کرد، این آ یه را بر وی بخوان :  " اطیعواالله واطیعواالرسول واولی الامرمنکم " . چون ایاز به خدمت شیخ رسید و شرط ادب به جای آورد، گفت : سلطان محمودخواسته است تا نزد وی بروی . شیخ جواب داد که مرا با محمود کاری نیست ، ایاز طبق دستورسلطان محمود،  آیه فوق را برشیخ خواند. شیخ پس از شنیدن آیه گفت :  به محمود بگویید : من چنان در " اطیعواالله " مستغرقم که در"اطیعواالرسول"  بس خجالت ها دارم تا چه رسد به اولوالامر ! ...

 می دانم این حرف ها بوی خون می دهد و راستش حالا  که فکر می کنم می بینم که آن ها  حق داشته اند سرمد را بکشند ،" آنها" یی که حتی یک بار تجربه ی اتحاد وجودی با حضرت رفیق اعلی را نداشته اند و همیشه  از دور، با ترسی آمیخته به احترام، خدا را ، فقط پرستیده اند ، کجا  و کسی که معشوق، پرستار او بوده و در چشم او نشسته و در گوش او بی هیچ واسطه و حجابی سخن گفته کجا ؟ حالا که فکر می کنم می بینم سرمد هم ، یکی مثل منصور حلاج ، یکی مثل عین القضات همدانی ، یا شهاب الدین سهروردی (که هر دو جوانمرگ شدند ) بود که بزرگترین اشتباهش این بود که به قول مولانا ، قند را پیش مگسان ریخته بود و رازهای سلطان را به کسان گفته بود ! مگر افشای رازهای  سلطان ، مجازاتی کمتر از مرگ دارد ؟ گوارایشان باد شراب دیدار ، حتی اگر از لب تیغ نوشیده باشند !

 چه قدر طولانی شد این کلام ! نام این  مقتولان بر زبانم آمد و عطری غریب دهان و پیرامونم را فراگرفته است . آن قدر که حتی نمی خواهم به پدیده ی " جوانمرگی فرهنگی " این بوم نامبارکی که صدها سال است بر بام دیارم نشسته،بیاندیشم ...

 

  

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 AM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388


در کمند تناسخ (بخش دوم )

 

یکی از  کمندهایی که سعید سرمد را  به جادوی آن گرفتار کردند و کشتند، تهمتی بود به نام تناسخ.

و من که کاتب این کلمات  تاریک ام ، دویست و اندی سال پس از قتل وی، بر گورش ایستاده ام و در این سی و چند سال،  هر چه کوشیده ام تا دریابم که چندمین تناسخ کدامین روح فلکزده و دربدر بوده ام که امروز تا  به این جا رسیده ام ؟ چیزی در نیافته ام ! اما همیشه مسخ و مسحور این اسطوره شده ام و انگاری،  رودی، به رفتاری غریب، در من این درد کهنسال را نجوا و زمزمه می کند  .

وسوسه ی تناسخ و کارما و سامسارا ،  هیچ دین شناس و اسطوره پژوهی را به حال خود نمی نهد و وا می دارد تا به این دیار سفر کند، یا کتابی، رساله ای یا دست کم مقاله ای دراین باره بنویسد . از میرچاالیاده گرفته تا جان هیک و نینیان اسمارت و ... ، همه را وادار کرده تا همدلانه یا منتقدانه به مواجهه با این ایده ها بپردازند. از آن سوی واقعه ، سینه ی گشاده ی تناسخ برای پاسخگویی به پرسش های اندوهبار و هولناکی که بعضا بی پاسخ رها شده اند یا دیگران با سکوت و به آهستگی  از کنار آن ها عبور کرده اند ، بر دل انگیزی و هوشربایی این ایده افزوده است. مگر همین ایده با اندکی تغییر در نام و محتوا ، به نام "حلول " و " اتحاد " و ترم های عرفانی دیگر در عرفان های مسیحی ، یهودی ، ایرانی و ... ظهور نکرد؟ ایده ی ابطال ناپذیری که ایرادهای خاص خود را دارد و البته متضمن پاره ای از پاسخ های ابطال ناپذیر و نا - علمی هم هست که باورمندان به آن ، پرسندگان را به اتوریته ها و مراجع ترانس فیزیکی و فرازمینی ارجاع می دهند ! ... 

حالا اصلا تو  بیا و فرض کن که تناسخ ، فریبی بوده که برهمنان و اشراف و بازرگانان برای خر کردن و چپاول توده ها و راضی نگهداشتن طبقات نجس و جلوگیری از عصیان و آشوب آنها طراحی کرده اند و از آن طرف ماجرا هم ، اصلا فکر کن که طبقات نجس و توده ها برای این که رنج های این دوره ی شصت – هفتاد ساله ی عمر را تحمل و طی کنند و دلشان خوش باشد و تسلایی برای دل بینوایشان بیابند، به ایده ی تناسخ روی آورده اند ! یا بر اساس تئوری توطئه ، تناسخ را هم یکی از ایده های استعمار انگلیس برای غارت هند تلقی کن ( گرچه این آخری به شوخی بیشتر شبیه است ؛ هزاران سال پیش از ظهور دولت بریتانیا، این باور در بین توده ها رواج داشته است) !

حالا که من دارم این کلمات را کتابت می کنم، یکدفعه از یادآوری زاده شدن های مکرر ، هفت بند تنم  به رعشه می افتد . همین یک دوره چند ده ساله هم از سر آدمیزاده زیاد است. این همه رنج جستجو و سرگردانی کم نیست که باز هم ،دوباره برگردیم تا تجربه های نو در بدن ها و زمان ها و مکان های نو داشته باشیم ؟ من یکی که بی شمار خسته ام .

 راستی  چه می گفتم ؟ می خواستم مثلا از سرمد بنویسم و تهمت تناسخ...  

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388


دمی بر گور یک ملحد ( بخش نخست )

 

مدت هاست که شروع کرده ام به نوشتن سفرنامه ی هند . البته اسمش را سفرنامه نمی شود نهاد ،چون خاطرات و گزارش سفر نیست. در واقع تحلیل ها و دریافت های شخصی خودم از مردمان و اساطیر وادیان هند است . اسم این کتاب را که  شاید روزی منتشر شود  " بادهای شرقی " نهاده ام. بادهای شرقی  ، بادهای بی قراری اند بادهایی که بوی شوریدگی و شیدایی با خود دارند و با سالکان سخن می گویند : درست شبیه پچ پچ بیگاهشان با شاخه های بیدها در باران ...

بخشی از این کتاب چاپ نشده را در این پست و پست های بعدی می آورم :

 ..............

به سیاق جستجوگری و آوارگی که این سال ها ، گریبان گیر روحم شده ، امروز غروب هم از خانه بیرون زدم . کتاب ها ،این بار هم چون نشانه هایی دوست داشتنی ، مرا به مقصود بی مقصد دیگری دلالت کرده بودند . به قبر یکی از شاگردان آواره و تبعیدی ملاصدرا : سعید سرمد کاشانی ؛مرتد ، ملحد و مقتول به دست شاهنشاه عالمگیر و دین پناه هند دوره ی میانه :اورنگ زیب!!

 صدای سرمد،  که از گلوی بریده اش برخاسته ، مثل بارانی در  خانقاه متروک دلم رقصیدن گرفته است ومی خواند  :

پر شد ز گناه ، کاسه و کوزه ی ما               شد فسق و فجور ، کار هر روزه ی ما

می خندد روزگار و می گرید عمر              بر طاعت و بر نماز و بر روزه ی ما

برای پیدا کردن مزارش  از جماعت انبوه  مسلمان که شبانه روز در مسجد جامع دهلی متوطن و مقیم اند و از سرمد بی خبر ،  عبور می کنم و با شگفتی به مزار او می رسم شگفت زده از این که چرا کالبد این  ملحد  را در مسجد دفن کرده اند ؟ آرامشی غریب سراپایم را فرا می گیرد و نابخویش زانو می زنم  کنار مزاری که جز من زایری ندارد و با دلتنگی و تنهایی خود  نرد عشق می بازد.

سرمد که ز جام عشق مستش کردند                 بالا بردند و باز پستش کردند

  می خواست خدا پرستی و هشیاری              مستش کردند و بت پرستش کردند

برخی از رباعی های سرمد را بر لوحه ای فلزی نگاشته و دراطراف مزارش آویخته اند .همه به رنگ سرخ،آیا عمدی در کار بوده که هم مزارش ( با پرده ها و پوشش ها ) سرخ باشد هم   خط و لوح شعرهایش ؟به سنگ سرد  مزار دست می کشم و  می کوشم تا تصویر سرمد ژولیده و برهنه را در نقشخانه ی جانم ترسیم کنم : پیری با گیسوان و ریشی سپید . برهنه از هر تعلقی ؛  حتی چند گز کرباس که  با آن  بتواند دهان یاوه گویان را ببندد . روحی بی عیب که نیازی به پرده پوشی نمی دید . مگر نه این که خود او به طعنه در جواب پادشاه، که از دلیل عریانی وی پرسیده بود گفت :

آن کس که تو را تاج جهانبانی داد             ما را همه اسباب پریشانی داد

پوشاند لباس ؛ هر که را عیبی دید              بی عیبان را لباس عریانی داد

سرمد سال های آخر عمر برهنه بود و یکی از دلایل قتل او هم همین بهانه بود . شوریده ی مجذوبی که می سرود:

خوش بالایی،کرده چنین پست مرا               چشمش،به دو جام،برده از دست مرا

او در بغل من است و من در طلبش                دزد عجبی برهنه کرده ست مرا

حتی وقتی هم شایعه کرده بودند که سرمد، کشف و کرامت دارد . عنایت خان آشنا ، مفتش و محقق شاه، به استحضار اعلی حضرت چنین رساند که :

بر سرمد برهنه ، کرامات ، تهمت است       کشفی که ظاهر است از او ، کشف عورت است !

پیش از آمدنم به زیارت مزار سرمد تذکره ها را که ورق می زدم همگی متفق بودند که" سرمد به سبب الحاد و عریانی به فتوای علمای زمان به قتل رسید"   می کوشم تا بفهمم چرا تهمت الحاد به سرمد  زده شد؟ مگر چه گفته بود که  همچون دیگر برادران مظلومش در تاریخ ادبیات ایران و هند ،همچون سهروردی  و عین القضات و منصور حلاج و ...  به تهمت رافضی و قرمطی و دهری و ملحد گرفتار و کشته شد ؟ چاپ سنگی رباعیات سرمد را برمی دارم و از ارادت عجیب سرمد به پیامبر اسلام دچار شگفتی می شوم.  این را از شعرهایش می شود فهمید و شگفتا بی ذوقی و کج سلیقگی ارباب معابد و دین مداران روزگار وی ، که این رباعی زیبا را دال بر کفر سرمد و انکار معراج رسول (ص) گرفته و  سر از تنش جدا کرده  بودند !

آن کو سر حقیقتش باور شد           خود، پهن تر از سپهر پهناور شد

ملا گوید که : بر شد احمد به فلک         سرمد گوید : فلک به احمد در شد

و در مقایسه ی یوسف نبی با پیامبر اسلام این تشبیه هوشربا و زیبا را آورده است :

ای از رخ تو شکسته خاطر ، گل سرخ          باطن همه خون دل و ظاهر گل سرخ

                  زان دیرتر آمدی ز یوسف ، که به باغ           اول گل زرد آید ، آخر گل سرخ

از این باشکوه تر و معنوی تر ، که می تواند از برتری پایگاه ملکوتی پیامبر ستایش  کند؟ این پرسش ساده همیشه جان مرا به خود مشغول کرده و بی پاسخ مانده که چرا زاهدان عبوس و خشک مغز ،  در نمی یابند مفهوم وحدت  و اتحاد  در جهان را ؟ سرمد با جان جهان و جانان خود یکی شده بود و به متافیزیک فراق باور نداشت آن چه او می دید و می پنداشت و در می یافت وصال بود و در هم تنیدگی عشق و عاشق و معشوق .

در کعبه و بتخانه ، سنگ او شد و چوب او شد      یکجا حجر الاسود ، یکجا بت هندو شد

مگر  قرن ها پیش تر ، مولانا ،عین القضات ، احمد غزالی ، بایزید بسطامی و .... به همین نکته ها اشاره نکرده بودند ؟ و چرا این سخنان سرمد چنان غریب است که گویی گوشی نشنیده است ؟

هم مطیع فرقانم، هم کشیش و رهبانم           ربٌی یهودانم ، کافرم ، مسلمانم

معشوق در نگاه سرمد چنان  نشسته و کشور دل او را چنان گرفته که  نیازی به نظر و گذر به  کسی و جایی ندارد و این دوستی با عالم و آدم تا جایی در او ریشه دوانده که حتی با تیغی که گردنش را می زند  نیز بیگانه  نیست.:

همچو دور افتاده ای ، کآخر به یار خود رسد  /  دست تا در گردن من کرد تیغش ، خون گریست

 ادامه دارد ....

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 4 PM | موضوع:
• لينک ثابت  





دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388


کتاب های من در نمایشگاه کتاب

 

چاپ سوم کتاب جامعه شناسی تحریفات عاشورا در نمایشگاه کتاب

امسال  در غرفه ی انتشارات " هزاره ی ققنوس" عرضه می شود .

آدرس غرفه :

 راهرو  ۲  شبستان اصلی مصلی -  انتشارات هزاره ققنوس

 

جامعه شناسی تحریفات عاشورا                                     

 

برای اطلاع از فهرست تفصیلی مطالب کتاب و بخشی از مطالب آن  به آدرس زیر رجوع کنید :

http://www.nashrehezare.ir/ashura_3.htm

 

 هم چنین کتاب " در تناسخ کلمات "  که شامل گزیده غزل ها و شعرهای سپید من در این چند سال

است توسط نشر تکا در نمایشگاه بین المللی عرضه شده است  : این کتاب را هم می توان در غرفه 

 نشر "تكا " یا همان "توسعه کتاب ایران"  در سالن  ناشران عمومي، راهروي 5  پیدا کرد

 

 

کتاب سوم هم که در سالن شبستان - راهروی 21 - غرفه 11 عرضه می شود ، کتابی(به نظرخودم کوتاه

اما ارزشمند و به زبانی ساده ) است به نام " در غیاب خداوند " (نشر آویژه ، ۱۳۸۱) که در آن به تبار

شناسی اندیشه های الحادی وخداناگروانه در فلسفه ی غرب پرداخته ام .

 

 

فهرست مطالب این کتاب را هم می توانید در این آدرس ملاحظه کنید :

http://www.iranactor.com/BOOKS/2938.htm#morepics

خبرگزاری مهر هم کتاب را این طوری معرفی کرده :

http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=228179

در این وبلاگ هم توضیحاتی در معرفی این کتاب آمده که گویای برخی از مبانی و مفاهیم آن است

http://gijgah.ir/1388/01/30/in-the-absence-of-god/

کتاب های دیگر هم هست که چون این پست طولانی شده  در فرصت های دیگر به آن ها اشاره خواهم کرد. فقط تصویر جلد کتاب رامایانای منظوم به پارسی  را که همین روزها در دهلی نو چاپ شده در این پست می گذارم و توضیحات آن را به فراغت و فرصتی دیگر می نهم. 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 2 PM | موضوع: پژوهش
• لينک ثابت  





پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388


ترانه های تبعید

 

(یک)

نه از

شیرینی دهان  و  نه

           از عطر زلفکان تو

                       شکسته نخواهد شد

               تنهایی حزین من

                             ای عشق

برو

بگذار تر بماند از این پس

                    از گریه

…  آستین من                     

ای عشق                              

 

(دو )

بی شک

بوی شراب می دهد

                  کلما تت                

همین که

این همه سال

انیس سایه های معطر

همین که این همه سال

                چوپان تاک های برهنه ای                 

                                              

                         ... تا سپیده دم انگور                                        

                          

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





درباره وبلاگ

سید عبدالحمید ضیایی
کتاب های منتشر شده : در غیاب خداوند ( تبار شناسی اندیشه های الحادی در فلسفه غرب)، جامعه شناسی تحریفات عاشورا(چاپ سوم) ، در تناسخ کلمات(مجموعه شعر، چاپ سوم) ، عاشقانه های یک یاغی ، تصحیح حماسه منظوم رامایانا
و ....


منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب


بايگاني
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
فلسفه
شعر
پژوهش


پيوندها


آخرین نوشته ها
بدون این که بدانی ...
چه کردم با تو ...
مدتی این مثنوی ....
انتشار کتابی دیگر
لبخند
گرهی هم نگشود ...
پرسش
کفری به نام عشق
اگر این بار....
این روزها ...