تبليغاتX
در تناسخ کلمات


شنبه شانزدهم خرداد 1388


مُرده سوزان

 

هر وقت که می خواهم کمی درباره ی مرگ حرف بزنم ، مدام آرای عجیب و غریب "ژرژ باتای" و "فروید"  به ذهنم خطور می کند و لحظه ای آرزو می کنم که ای کاش چیزی نخوانده و نشنیده بودم . در نظر مردمان ، حتی سخن گفتن از مرگ هم امری بدشگون ، خطرناک و ناخوشایند بوده و قیاس آن با زندگی ، ناپذیرفتنی و کج سلیقگی به شمار می آید . می خواهم من هم چنین بیاندیشم اما  انگار در سرم بازار مسگران برپاست و سخن هایدگر مثل پتک بر سرم کوبیده می شود که: مرگ، گرانیگاهی است که زندگی همه ی ما گرداگرد آن در چرخش است.

داشتم از باتای می گفتم، به نظر باتای ، مرگ و بویژه جسد مرده ، اختلالی تهدید کننده به شمار می رود ؛ هم از این روی که با حضورش (که نماد عدم هم هست ) ، حضور و سیطرۀ قطعی و اجباری مرگ را به بازماندگان القا و تحمیل می کند  و هم  خطر عفونت و فساد و متلاشی شدن جسد و غیر بهداشتی بودن اش ، آدمی را در برابر  جسد ،تحمل ناپذیر می کند. باتای می گوید که این دو مسأله باعث می شود که بازماندگان متوفی ، طی یک آیین ناخودآگاه و مناسک ویژه به خنثی سازیاین اختلال مبادرت کنند. باتای به نکتۀ جالب و عجیبی اشاره کرده که از دید همه ی ما پنهان مانده و آن اِعمال خشونت نسبت به جسد مرده در فرهنگ های مختلف است همان چیزی که ما آن را حرمت نهادن به مردگان تلقی می کنیم ! آیا خاکسپاری کالبد  که معمولا با مهار کردن جسد مرده در تابوت یا کفن همراه بوده  و به انسداد تمام راه های ارتباط وی با جهان زندگان (به کمک سنگ قبر) خاتمه می یابد، یا رها کردن جسد در بیابان ها ( تا این که طعمه ی درندگان شود)، یا رها کردن در دریا بر قایقی  کوچک  و شکننده،تشریح کالبد مردگان ،مرده سوزان و ده ها  نوع دیگر از  مراسم تدفین در فرهنگ های مختلف، نمی تواند عملی خشونت آمیز  به نشانه ی هراس ما از مردگان تلقی شود؟ ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388


سوره ی نیلوفر

سفر خوبی بود. این دو روز به اتفاق دوستان شاعر ایرانی که مهمانمان در دهلی شده اند به بنارس رفتیم . به اتفاق محمد علی بهمنی ، عبدالجبار کاکایی ، علیرضا قزوه و  چند نفر از شاعران و ادیبان کشورمان.به خیلی جاها رفتیم ؛ خروسخوان صبح  رفتیم کنار رود  مقدس گنگ(به فتح گ ) .  فکر می کردیم ساعت شش صبح است و زود رسیده ایم . غافل از این که هزاران بودایی و  هندوی مومن از مرد و زن تا بچه و پیر ، با اخلاص تمام در آب های رود گنگ سر و تن می شستند و غسل تعمید می کردند! رودی آگنده از خاکسترها و استخوان های  مردگان و عطر عود و کندر ... و دخترانی که کنار خاکسترهای مردگان، رقص شیوا را تمرین می کردند .بعد هم رفتیم به معبد سَرنات و عجیب هوش ربا و دل انگیزند خدایان خفته در این معبد بزرگ ! خاصه بودای سریلانکا که دیدارش در سحرگاه ، یادهای خوش روزگار  گوشه نشینی را زنده کرد.   به قبر حزین لاهیجی هم سر زدیم و  شعرش (ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ... )  را با اندوه  زمزمه کردیم.  این غزل همان جاها  آمد و نوشتم :


مرگ بالا می رود از پلکان رود گنگ

گریه ی صبح بنارس، زائران رود گنگ


شور شیوا ، نیروانا را به رقص آورده است

سوره ی نیلوفر بودا ، اذان رود گنگ

 

بت پرست معبد سَرنات بودم سال ها  

آمدم تا دل کنم نذر روان رود گنگ

 


این غزل خاکستر جانی حزین و سوخته ست

آمدم تا آتش اندازم به جان رود گنگ

 

گُنگ وگیجم ، طعم  و عطر هر صدا خاکستری ست

دل سپرده بر سکوت ماهیان رود گنگ

 

جز به وهم گنگ برگشتن ندارد چاره ای

ماهی بیرون پریده از دهان رود گنگ

 

دست های مردگان روزی به هم خواهد رسید

وعده ی ما؛ صبح محشر ، کاروان رود گنگ

 

من به پایان می رسم روزی شبیه این غزل

گرچه پایانی ندارد داستان رود گنگ ...

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 7 PM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





یکشنبه دهم خرداد 1388


شکوی الغریب

 

 

دلتنگی،دریچه ای ست به سمت خداوند . این غزل تازه هم ، بیان پاره هایی خون آلود از دلتنگی های شبان وار من بوده است و به قول مولانا : موسیا !  آداب دانان دیگرند ...

 

عمریست با خنده هایت ، گریانده ای آدمی را

بر نطع شطرنج حسرت ، رقصانده ای آدمی را

 

یک روز با دام تقدیر ، یک روز با نام ابلیس

یک عمر هم ، بی دلیل از خود رانده ای آدمی را

 

صدها بلا بود ؟ شاید ، این ابتلا بود ؟ شاید ...

خون در دل و دیده کردی ، تا نان دهی آدمی را

 

او بر زمین شما بود  ، یا جانشین شما بود

یک لحظه بر سفره ی وصل ، ننشانده ای آدمی را

 

تا کی دوباره برویَد ، در هیأتِ سیب و گندم

چون بذر ، برخاک غربت،  افشانده ای آدمی را

 

این گور هم گاهواره ست ؛ لالایی توست  تلقین

یعنی ز گهواره تا گور ، چرخانده ای آدمی را

 

یا  سالکان معادیم ،  یا راهبان تناسخ

در آتش جستجوها ، سوزانده ای آدمی را

 

این کشتگان کرشمه ، حلاج و عین القضات اند

گاهی هم این گونه، سوی خود خوانده ای آدمی را

 

هر چند شعر و ترانه ست ، هر  واژه اش، تازیانه ست

این کفر هم عاشقانه ست ،  تا  رانده ای آدمی را ...

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 1 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





جمعه هشتم خرداد 1388


یک غزل تازه

 

چقدر خسته ام از خود ! نمانده هیچ نقابی

چه بود آن همه مقصد؟ سراب پشتِ سرابی

 

کلاغ پیرِ دلم ، در حصار عُمر دراز است

کجاست آبی محوی؟  کجاست  بال عقابی  ؟

 

سقوط می کنم از قله های برفیِ تردید

به دره های شب و وهم ، با چه  شور و شتابی !

 

به ریشه های جهان چنگ می زنم ، که دگر مرگ

دل مرا  نرباید ، شبی ، به عشوۀ   خوابی

 

فراق و فاصله ها ، دوزخی ست نامتناهی

فراق و فاصله ها ؛ پرسشِ بدون جوابی ...


به مقصدِ نرسیدن، مسافرم چو همیشه

بریز پشتِ  سرم ، جای آب ، جام شرابی

 

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 11 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





درباره وبلاگ

سید عبدالحمید ضیایی
کتاب های منتشر شده : در غیاب خداوند ( تبار شناسی اندیشه های الحادی در فلسفه غرب)، جامعه شناسی تحریفات عاشورا(چاپ سوم) ، در تناسخ کلمات(مجموعه شعر، چاپ سوم) ، عاشقانه های یک یاغی ، تصحیح حماسه منظوم رامایانا
و ....


منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب


بايگاني
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
فلسفه
شعر
پژوهش


پيوندها


آخرین نوشته ها
بدون این که بدانی ...
چه کردم با تو ...
مدتی این مثنوی ....
انتشار کتابی دیگر
لبخند
گرهی هم نگشود ...
پرسش
کفری به نام عشق
اگر این بار....
این روزها ...