راستش را بخواهید این روزها با این اوضاع، هیچ دست و دلم ، پی نوشتن نمی رود. این غزل را هم، بی هیچ دلیل و آرزویی اینجا می گذارم ...
تو بودا نيستي ، گنجشككِ تكرار برف و شب !
و مي بارد هميشه بر دل ات ، آوارِ برف و شب
به غير از زوزۀ گرگي گرسنه ، پا به زا و پير
نمي آيد صدايي ديگر ، اي بيمارِ برف و شب!
نه اینجا ردپايِ هیچ دیّاری به جا مانده ست
نه حتي هيچ ... ، ديگر با چنين رفتارِ برف و شب
هميشه گم شدي در برف و شب ، همواره مي گويي :
اگر يك بار ديگر باز ... ، اگر اين بار، برف و شب ...
هزاران شعله هم از عشق ، گيرم در دلت باشد
نخواهد شد رها ، روحِ تو از پندارِ برف و شب
بهاري نيست ، ابرِ گريه باري نيست... کاش ، اي كاش
ملاقاتي دگر با مرگ ، در بازار برف و شب ....