داراشکوه را دوسال قبل از سرمد،همان شاهان ،به فتوای همان مفتیان و به همان
اتهام ، اعدام کرده بودند! سرمد را
باشاهزاده داراشکوهقرابت غریبی رخ داده بود ، گویا که شیر و شکر
به هم در آمیخته باشند ! و البتهشوق و
اندوه داراشکوه در این میانه ، بسی بسیارتر از سرمد بود.بگذارید داراشکوه را از
نگاهی نزدیک تر تماشا کنیم :
بر خلاف راه و روش تاریخ نویسان که از حریم خصوصیفرد شروع می کنند و اول اجداد او را پیش چشم می
آورند و بعد اشاراتی هم به اندیشه ی او می کنند، می خواهم اول چیزهایی از سودا ها
و اندیشه های داراشکوهبنویسم . کتاب مجمع
البحرین داراشکوه را برمی دارم و بر این باورم که می شود مهم ترین خط فکری او را
در همین کتاب پی گرفت . مجمع البحرین را می شود عصاره و چکیده ی جان خروشانو پرشور داراشکوه دانست. چکیده تر سخنی که در
معرفی و توصیف این کتاب می توان گفت، این است که داراشکوهعمیقا بر این باور استکه حقيقت يكى است؛
هر وقت که می خواهم کمی درباره ی مرگ حرف بزنم ، مدام آرای عجیب و غریب "ژرژ باتای" و "فروید" به ذهنم خطور می کند و لحظه ای آرزو می کنم که ای کاش چیزی نخوانده و نشنیده بودم . در نظر مردمان ، حتی سخن گفتن از مرگ هم امری بدشگون ، خطرناک و ناخوشایند بوده و قیاس آن با زندگی ، ناپذیرفتنی و کج سلیقگی به شمار می آید . می خواهم من هم چنین بیاندیشم اما انگار در سرم بازار مسگران برپاست و سخن هایدگر مثل پتک بر سرم کوبیده می شود که: مرگ، گرانیگاهی است که زندگی همه ی ما گرداگرد آن در چرخش است.
داشتم از باتای می گفتم، به نظر باتای ، مرگ و بویژه جسد مرده ، اختلالی تهدید کننده به شمار می رود ؛ هم از این روی که با حضورش (که نماد عدم هم هست ) ، حضور و سیطرۀ قطعی و اجباری مرگ را به بازماندگان القا و تحمیل می کند و هم خطر عفونت و فساد و متلاشی شدن جسد و غیر بهداشتی بودن اش ، آدمی را در برابر جسد ،تحمل ناپذیر می کند. باتای می گوید که این دو مسأله باعث می شود که بازماندگان متوفی ، طی یک آیین ناخودآگاه و مناسک ویژه به خنثی سازیاین اختلال مبادرت کنند. باتای به نکتۀ جالب و عجیبی اشاره کرده که از دید همه ی ما پنهان مانده و آن اِعمال خشونت نسبت به جسد مرده در فرهنگ های مختلف است همان چیزی که ما آن را حرمت نهادن به مردگان تلقی می کنیم ! آیا خاکسپاری کالبد که معمولا با مهار کردن جسد مرده در تابوت یا کفن همراه بوده و به انسداد تمام راه های ارتباط وی با جهان زندگان (به کمک سنگ قبر) خاتمه می یابد، یا رها کردن جسد در بیابان ها ( تا این که طعمه ی درندگان شود)، یا رها کردن در دریا بر قایقی کوچک و شکننده،تشریح کالبد مردگان ،مرده سوزان و ده ها نوع دیگر از مراسم تدفین در فرهنگ های مختلف، نمی تواند عملی خشونت آمیز به نشانه ی هراس ما از مردگان تلقی شود؟ ...
یک نوع حس همدلی و همدردی با ابلیس ، در عارفان دوره های اولیه عرفان ایرانی / اسلامی ، دیده می شود. آنان می کوشیدند تا یا گناه او را توجیه و تأویل کنند یا بی گناهی و عزت او را اثبات و احراز کنند . شاید نیازی به توضیح نباشد که اولا نگاه عرفانی به جهان ، با نگرش های فقهی ، کلامی و فلسفی کاملا متفاوت است و این تفاوت هم در رویکرد به چشم می آید و هم در محتوا و معنا. ثانیا نگرش عرفانی ، نگاهی کل گرا ( هولوگرافیک ) است که قایل به همبستگی ، پیوستگی و اتحاد وجودی جهان با مبدء اعلی است .متافیزیک در نگاه عرفانی ، چنان که گفتم ، متافیزیک وصال است نه متافیزیک فاصله و فراق ! اصلا قرب و بُعد، بین خداوند و کاینات معنایی ندارد و به قول حافظ :
گر چه دوریم ، به یاد تو قدح می گیریم بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی
جهان ، در نگاه عرفا " غزلی عاشقانه " است که بند بند آن آفریده و هنر آن رفیق اعلی است و او بر صحیفۀ شطرنج جهان ، با خود عشقبازی می کند و مهره می گرداند ! این دو نکته را گفتم تا اندکی از زهر سخنان عین القضات و حلاج که می خواهم بیاورم، کاسته شود و در چشم مخاطبان نامفهوم ننماید. ذوالنون مصری ، با شگفتی و تحسین ، از کمال اخلاص ابلیس در بندگی حقتعالی و عبادات بی تزلزل وی سخن در میان آورده است. ابوالحسن نوری ، در گریه های ابلیس ، از درد فراق خداوند ، شریک شده و همپای چشم های اندوهناک ابلیس می گریست. سهل تستری، سخن گفتن ابلیس از توحید را ، مایۀ حیرت خود دانسته و ابوالقاسم گرکانی ، وی را " سرور مهجوران " و " خواجۀ خواجگان" شمرده است.
ببینید عطار در تذکره الاولیاء ،چگونه داستان عدم سجدۀ ابلیس بر آدم و تهمت هایی را که بر وی بسته شده ، تبیین می کند . بخصوص در منطق الطیر و اشترنامه ، از گنجی که بر دیدۀ ابلیس نهاده بودند و آگاهی اش از سر آدم چه سخن ها گفته است ! تمهیدات و نامه های عین القضات همدانی عارف شهید (که او هم به دستور صلاح الدین ایوبی و به فتوای علمای حلب ، شمع آجین گردید) را هم بنگرید تا معنای دعوی سعید سرمد را دریابید. .
دعاوی این قبیل عرفا در باب ابلیس ، را برخی دلایل درون دینی پشتیبانی می کند . حلاج در کتاب عجیب خود به نام «طواسين» از قول ابليس آورده است : «من خود در كتابي مبين خوانده بودم كه بر من چه خواهد گذشت.» . عین القضات هم از سوء فهم مردمان در باب ابلیس تاسف ها می خورد : "خلق از ابليس نام شنيدهاند. نميدانند كه او را چندان ناز در سر است كه پرواي هيچ كس ندارد! دريغا چرا ناز در سر دارد؟ از بهر آنكه هم قرين آمد ست با خد و خال. چه گويي! هرگز خد و خال، بيزلف و ابرو و موي كمال دارد؟ لا والله كمالي ندارد..."
البته این عارفان ، مخالف لعن ابلیس نیستند و دراین باره حرفی ندارند اما این لعن را تأویل عرفانی نموده و معتقدند که لعن ، نمادی از فراق و هجران است و آن که در فراق دچار است ، قدرش از عاشق واصل بیشتر است . علاوه بر آن ، صفت لعنت چیزی است که از خداوند به ابلیس رسیده و هر چه از حضرت معشوق به عاشق رسد ، نیکو و مطلوب است . همین باور است که شبلي را که از معاصران و دوستان منصور حلاج است در دم احتضار ، وامی دارد تا به اين لعنت ابلیس رشك ببرد و ناله کند که : " از ابليسم رشك ميآيد و آتش غيرت جانم ميسوزد. آن اضافت لعنت به ابليس نميتوانم ديد. .."
عین القضات هم همین را می گوید و بر این باور است که نصيب ابلیس از دوست لعنت است. او به لعنت زنده است. : " اين جوانمرد، ابليس، ميگويد: اگر ديگران از سيلي ميگريزند ما آن را بر گردن خود گيريم ..."
جدید ترین تهمتی که
به سرمد زده شده ، توسط پژوهشگری نوبنیاد در یکی از روزی نامه های پایتخت در همین
سال ها وارد شده ، مبنی بر این که سعید سرمد هم شیطان پرست بوده و بعد هم محقق با
بافتن رطب و یابس های بی ربط ، سعید سرمد را همگویی یکی از همین جوانان عجیب و غریب سال 2009دانسته که علامت هایی خاص حمل
و عدد 666 را بر بدنشان خالکوبی می کنندو
موسیقی های تند و محرک گوش داده و احیانا اکستازی و ... هم مصرف می کنند!!!
آدم از دست این
پژوهشگران نامربوط، می خواهد به قول باباطاهر گریبان را تا به دامن چاک بزند
!کسانی که سرمد عارف را شیطان پرست می خوانند، بدون این که فرق شیطان با ابلیس را بدانند، یا هیچ خبری و
اطلاعی از دیدگاه عرفا دربارۀ ابلیس و تأویل ها و توجیهات ظریف عرفانی آنان در این
باب داشته باشند!
ای کاش اندکی در
تاریخ عرفان ایران و اسلام جستجو می کردند و کلمات غریب عین القضات همدانی ، احمد
غزالی ، بایزید بسطامی ، ابوبکر واسطی ، ابوالحسن خرقانی ، ابوالقاسم کرکانی ،
منصور حلاج، سنایی ، عطار ، روزبهان بقلی عطار نیشابوری و ده ها عارف نامدار و
مشهور دیگر را درباب دفاع از ابلیس و تأویل خطای وی و جایگاه ابلیس در منطقۀ توحید می خواندند و این
چنین بی محابا خط بطلان بر یکی از گنج های ویرانۀفرهنگی ما نمی کشیدند. گرچه این سال هابی خیالی ما و تردستی همسایگانمان خیلی از مفاخر را از ما ربوده و البته
ملالی نیست بجز ... بگذریم !
شاید مخاطبان این
ورقپاره ها ، چندان با آرای این بزرگان آشنایی و انس نداشته اند ، بر همین اساس می
کوشم تا به کوتاهی ، گزارشی از اندیشه های دیگرگونۀ این عارفان که خیلی هم البته
با نگرش های رایج همخوانی نداشته، ارایهکنم
و البته این گزارش، الزاما تأیید آرای این بزرگان نیست ، بلکه تبیین نوعی دیگر از
تفکر است که استدلال ها و دلایل خاص خود را دارد . حالا شما اگر همخواستید ، آن را نوعی دگر اندیشی بدانید وقبول یا رد کنید.
از
حکیم سنایی شروع می کنم. سنایی غزل بسیار زیبایی در بارۀ ابلیس و آنچه بر سرش آمد
دارد ( خطاب به خداوند )،که بخشی از آن را با هم می خوانیم :
با او دلم به مهر و مودت يگانه بود سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجيد جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش آدم ميان حلقه ي آن دام، دانه بود
مي خواست تا نشانه ي لعنت كند مرا كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود
بودم معلم ملكوت اندر آسمان اميد من به خلد برين جاودانه بود
هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود
آدم زخاک بود من از نور پاک او گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود
گفتند مالكان كه نكردي تو سجده اي چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟
دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود
اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست ره يافتن به جانبشان بي رضانبود...
من که شبان این
کلماتم ، می خواهم بی هیچ آداب و ترتیبی، بی قراری های ناگزیر سرمد مقتول را
بنویسم.تو می گویی:رباعی های سعید سرمد،همه شادمانه و طربناک اند. پس چرا آداب
دلتنگی می نویسی ؟ می خواهم باور کنم . اما چگونه فراموش کنم که شادمانی و طرب
سرمد هم ، مثل رباعی های خیام ، با حروف گریه نوشته شده اند ؟ من هم که چوپان این
رمه یپریشانم ، می کوشم تا به قول بیهقی
، بر کرانه ی این کاغذ ، کلمات را اندکی بگریانم ...
سرمد را مُلحِد
می دانستند و برهان تراشیده بودند که سرمد ، "شهادت" را نصفه- نیمه می گوید ( و حق هم همین بود)، سرمد در
تمامعمر فقط "لااله " می گفت و
عبارت "الا الله " را بر زبان نیاورد و در جواب کسی که پرسیده بود:
چراچنین می گویی ؟ گفته بود که من هنوز
در" نفی" مستغرقم و به مرتبه ی اثباتنرسیده ام. آیا سرمد، با الفاظ بازی
می کرد و این همه هیاهو ، به قول ویتگنشتاین ، تنها "بازی زبان" بود و
هیچ حقیقتی در پس پشت آن نهفته نبود؟ نمی دانم . بگذار هر چه می خواهد بگوید هر که
می خواهد . در همه ی تذکره ها آمده است که پس از قتل سرمد ، وی سر بریده ی خود را
برداشت و در حالی که می دوید، سه بار لفظ " الا الله " را تکرار کرد.
این قدر به دست
و پای من نپیچ و هی نگو کهتو دوستار
فلسفه و عقلانیت بوده ای و این ها افسانه است و خرافه است و واقعیت ندارد!
شاید حق با تو باشد ، ولی مگر کجای زندگی ما
واقعیت دارد ،که این یکی اش افسانه است ؟ و کدام واقعیت جهان، شگفت تر و زیباتر از
رؤیاهای آدمی ست؟ سرمد ،در نفی ، مستغرق بود و تا هنوز مجالی نیافته بود کهبه دیگری و دیگران بیاندیشد.
دوست عزیزم ،علی
اکبر خادم (که عمرش دراز باد) ، به سخنی
شبیه این اشاره کرده که از زبان شیخ ابوالحسن خرقانی تراویده بود ؛ بنا بر روایات
تاریخی؛هنگامی که سلطان محمود غزنوی
نزدیک خرقان رسید، درنقطه ای خوش آ ب وهوا ، سراپرده برافراشت و ایاز (محبوب و
معشوق مذکر! خود) را فرستاد تا شیخ
ابوالحسن را نزد وی بیاورد . سلطان به
ایاز گفته بود که اگر شیخ، از آمدن امتناع کرد، این آ یه را بر وی بخوان : " اطیعواالله واطیعواالرسول واولی
الامرمنکم " . چون ایاز به خدمت شیخ رسید و شرط ادب به جای آورد، گفت :
سلطان محمودخواسته است تا نزد وی بروی . شیخ جواب داد که مرا با محمود کاری نیست ،
ایاز طبق دستورسلطان محمود،آیه فوق را برشیخ
خواند. شیخ پس از شنیدن آیه گفت : به
محمود بگویید : من چنان در " اطیعواالله " مستغرقم که در"اطیعواالرسول"
بس خجالت ها دارم تا چه رسد به اولوالامر
! ...
می دانم این حرف ها بوی خون می دهد و راستش
حالاکه فکر می کنم می بینم که آن ها حق داشته اند سرمد را بکشند ،" آنها"
یی که حتی یک بار تجربه ی اتحاد وجودی با حضرت رفیق اعلی را نداشته اند و
همیشهاز دور، با ترسی آمیخته به احترام، خدا را ، فقط پرستیده اند ، کجاو کسی
که معشوق، پرستار او بوده و در چشم او نشسته و در گوش او بی هیچ واسطه و حجابی سخن گفته کجا ؟ حالا که فکر می کنم می بینم سرمد هم ، یکی مثل منصور حلاج ، یکی مثل
عین القضات همدانی ، یا شهاب الدین سهروردی (که هر دو جوانمرگ شدند ) بود که
بزرگترین اشتباهش این بود که به قول مولانا ، قند را پیش مگسان ریخته بود و رازهای
سلطان را به کسان گفته بود ! مگر افشای رازهای سلطان ، مجازاتی کمتر از مرگ دارد ؟ گوارایشان
باد شراب دیدار ، حتی اگر از لب تیغ نوشیده باشند !
چه قدر طولانی شد این کلام ! نام اینمقتولان بر زبانم آمد و عطری غریب دهان و پیرامونم
را فراگرفته است . آن قدر که حتی نمی خواهم به پدیده ی " جوانمرگی فرهنگی
" این بوم نامبارکی که صدها سال است بر بام دیارم نشسته،بیاندیشم ...
یکی از کمندهایی که سعید سرمد را به جادوی آن گرفتار کردند و کشتند، تهمتی بود به نام تناسخ.
و من که کاتب این کلمات تاریک ام ، دویست و اندی سال پس از قتل وی، بر گورش ایستاده ام و در این سی و چند سال، هر چه کوشیده ام تا دریابم که چندمین تناسخ کدامین روح فلکزده و دربدر بوده ام که امروز تا به این جا رسیده ام ؟ چیزی در نیافته ام ! اما همیشه مسخ و مسحور این اسطوره شده ام و انگاری، رودی، به رفتاری غریب، در من این درد کهنسال را نجوا و زمزمه می کند .
وسوسه ی تناسخ و کارما و سامسارا ، هیچ دین شناس و اسطوره پژوهی را به حال خود نمی نهد و وا می دارد تا به این دیار سفر کند، یا کتابی، رساله ای یا دست کم مقاله ای دراین باره بنویسد . از میرچاالیاده گرفته تا جان هیک و نینیان اسمارت و ... ، همه را وادار کرده تا همدلانه یا منتقدانه به مواجهه با این ایده ها بپردازند. از آن سوی واقعه ، سینه ی گشاده ی تناسخ برای پاسخگویی به پرسش های اندوهبار و هولناکی که بعضا بی پاسخ رها شده اند یا دیگران با سکوت و به آهستگی از کنار آن ها عبور کرده اند ، بر دل انگیزی و هوشربایی این ایده افزوده است. مگر همین ایده با اندکی تغییر در نام و محتوا ، به نام "حلول " و " اتحاد " و ترم های عرفانی دیگر در عرفان های مسیحی ، یهودی ، ایرانی و ... ظهور نکرد؟ ایده ی ابطال ناپذیری که ایرادهای خاص خود را دارد و البته متضمن پاره ای از پاسخ های ابطال ناپذیر و نا - علمی هم هست که باورمندان به آن ، پرسندگان را به اتوریته ها و مراجع ترانس فیزیکی و فرازمینی ارجاع می دهند ! ...
حالا اصلا تو بیا و فرض کن که تناسخ ، فریبی بوده که برهمنان و اشراف و بازرگانان برای خر کردن و چپاول توده ها و راضی نگهداشتن طبقات نجس و جلوگیری از عصیان و آشوب آنها طراحی کرده اند و از آن طرف ماجرا هم ، اصلا فکر کن که طبقات نجس و توده ها برای این که رنج های این دوره ی شصت – هفتاد ساله ی عمر را تحمل و طی کنند و دلشان خوش باشد و تسلایی برای دل بینوایشان بیابند، به ایده ی تناسخ روی آورده اند ! یا بر اساس تئوری توطئه ، تناسخ را هم یکی از ایده های استعمار انگلیس برای غارت هند تلقی کن ( گرچه این آخری به شوخی بیشتر شبیه است ؛ هزاران سال پیش از ظهور دولت بریتانیا، این باور در بین توده ها رواج داشته است) !
حالا که من دارم این کلمات را کتابت می کنم، یکدفعه از یادآوری زاده شدن های مکرر ، هفت بند تنم به رعشه می افتد . همین یک دوره چند ده ساله هم از سر آدمیزاده زیاد است. این همه رنج جستجو و سرگردانی کم نیست که باز هم ،دوباره برگردیم تا تجربه های نو در بدن ها و زمان ها و مکان های نو داشته باشیم ؟ من یکی که بی شمار خسته ام .
راستی چه می گفتم ؟ می خواستم مثلا از سرمد بنویسم و تهمت تناسخ...
سفر هند خیلی چیزها به من آموخت، دو سال حضور در زوایای معابد عجیب و غریب هندوها ، بودایی ها ، جین ها ، سیک ها و مساجد مسلمانان در گوشه و کنار هند، دو سال نفس در نفس طبقه های نجس یا همان "دالیت" ها ی غیر قابل لمس ، که من آن ها را " جذامیان سیاسی و دینی " می نامم .
دو سال ذره ذره گداختن در مراسم مرده سوزان جنازه های تکیده ، خندیدن با گدایانی که به هیچ قانع اند و به اشاره یا سلامی ، لبخندهای رنگ و رو رفته ی خود را ایثار می کنند ... سفر طولانی هند خیلی چیزها به من آموخت؛دیدار نوزادان مرده در جوی های آب و زیر سایه سار درختان بی ثمر ، دیدار کارگران ستم زده ای که مزدشان تنها کفاف و کفایت لقمه ای نان می دهد و همه ی آرزویشان این که در گوشه ای یک دل سیر بخوابند و هیچکس تا هیچ وقت بیدارشان نکند.
تلاش می کنم تا به خودم بباورانم که اینها توقعات طبقات متوسط و عالی را ندارند و در نتیجه رنج هاشان کمتر است .تلاش می کنم تا باور کنم که این ها حتما در زندگی های بعدی،یا در جهان آخرت،یا در تناسخی دوباره ،یاسالها بعد،یا اصلا چه می دانم چه وقت،پاداش خود را دریافت می کنند و این رنج ها، آزمونی برای تهذیب آن ها است و از این حرف ها .
حالا می خواهم فقط گوشه ای بنشینم و های های به آن آرمان های عجیب و غریب و مفاهیمی که سال ها می خوانده ام بخندم؛ انسان کامل،حیات معقول، دموکراسی ، حیات طیبه و ...
یکی از دوستانم چند وقت پیش می گفت : چرا از وقتی به هند آمده ای این همه موهایت سفید تر شده ؟ راست می گوید ، آرامش هند ، آدم را پیر می کند .
هر چند در منش و نوشته هاي مصطفي ملکيان، نه اثري از کرامت عارفان مي توان يافت، نه ردپایی از تفاخر روشنفکران و نه نشاني از کبريا و تبختر ارباب معابد و متکلمان. با اين همه سخن گفتن از او و انديشه هايش کار آساني نيست.
مي کوشم در اين مجال مختصر، بي ياوري و داوري الفاظ پرطمطراق و مطنطن فلسفي، پاره يي از لذت هاي دل انگيزي را که از همنشيني با انديشه هاي ملکيان برگرفته ام، با مخاطبان در ميان نهم.
الف- آنچه در نخستين نگاه، انديشه ملکيان را جذاب مي نماياند، تلاش و تقلاي صميمانه او براي عبور و پرهيز از «شبه مساله» ها يا مساله نماها و پرداختن به مسائل واقعي انسان معاصر است. نخستين گام، در راهي که وي به رهايي گشوده، دل گسستن از پرسش هاي بيهوده يي است که پاسخ هاشان، حتي اگر داراي بصيرت هاي نظري هم باشد در عمل گرهي از کار فروبسته آدميان نمي گشايد. چنان که بودا در تمثيل مرد محتضر، تلاش هاي بيمار رو به مرگي که ....
با این که نوشته های فراوانی دارم که به هر دلیلی منتشر نشده اند نمی خواستم در این وبلاگ جز شعرهایم چیزی دیگری بگذارم.... دوستان زیادی به این خانه ی مجازی لطف دارند و جز شعر مطالب دیگر هم طلب می کنند . در این پست به یکی از مسایل مهم و ناگشوده ی مرتبط با آثار صادق هدایت نویسنده ی فقید ایرانی خواهم پرداخت و در پست بعد هم دریافت ها و تحلیل ام را بر آثار و آرای مصطفی ملکیان روشنفکر برجسته ی ایرانی ارایه خواهم کرد:
صادق هدایت یکی از مشهورترین و در عین حال ناشناخته ترین نویسندگان ایرانی است . سیاهه ی بلند کتاب هایی که در برگیرنده ی پژوهش های فراوان انجام شده در باره زندگی و آثار اوست دلیلی روشن بر اشتهار و ارزش اوست با این همه هنوز شخصیت و اندیشه های او در گرگ و میش ابهام و تأویل های غریب باقی مانده و هر کس به شیوه ای کوشیده است تا آرزوها و اندوهان خود را در آیینه ی افکار وی به تماشا بنشیند....
قبلا مطلبي درباره ساي بابا نوشته بودم . امروز مي خواهم جهت آشنايي بيشتر دوستان مفصلتر اين بحث را پي بگيرم. اولين چيزي كه توي اسم ساي بابا جلب توجه مي كنه شايبه ي فارسي بودن اين اسم است. ساي بابا شكلي ديگر از همان (شاه بابا ) ي خودمان در زبان فارسي است كه با كمي تحريف و تغيير در زبان هاي اردو و هندي به اين شكل تلفظ مي شود. شايبه ي بعدي مسلمان بودن آواتارهاي پيشين اين فرد است كه با رجوع به سابقهساي بابا هاي گذشته به يقين بدل مي شود.اسم كامل سا ي بابا ، بهگوان شری ساتیا سای بابا است كه در ۲۳ نوامبر ۱۹۲۶ در هند متولد شد . ساتیا سای بابا در سن ۱۴ سالگی(درماه مي ۱۹۴۰) علنا اعلام كردكه روح خداوند در جسم او حضور دارد { دالاي لاما هم همين طور بود. بعدا درباره او و زندگي اش بر اساس كتاب(freedom in exile) كه هنوز به فارسي ترجمه نشده سخن خواهم گفت. } ساي بابا گفت كه برای هدایت انسانها بر روی زمین ظهور کردهاست و خودش را سای بابا نامید و گفت که تجسم بعدی "شیر دی سای بابا" است که درويشي مسلمان و گرانقدر بوده و ده ها سال پیش در ایالت"ماهاراشترا" سكونت داشته است.ساي بابا اين روزها بيش از هشتاد سال سن دارد ودر روستاي پوتاپارتی در جنوب هند در ایالت «آندرا پرادش» زندگي مي كند . اگر بخواهيداز «بمبئی» با قطار برويد ، حدود بیست ساعت طول مي كشد . از شهر بنگلور هماگر بخواهيد به ساي بابا برسيد حدود ۴ ساعت زمان را بايد اختصاص بدهيد. ساي بابا دو بار در هر روز برای دیدار خداوند (دارشان ) به سالن سای کولونت مي رود و در آن جا با هزاران مريد مشتاق خود ديدار مي كند .
درباره ساي بابا آراي متناقض فراواني وجوددارد . عده زيادي از محققان و ترانس فيزيكاليست هااو را شيادي بزرگ مي دانند كه سر مريدان را با تردستي و شعبده بازي هايش شيره ماليده و ثروت هنگفتي را تصاحب كرده است.
مريدان فارسي زبان هم سايتي برايش طراحي كرده اند كه در آدرس زير قابل دسترسي است :
براي شروع بحث و نقد و بررسي آراي مخالفان و موافقان ، فعلا چند فيلم را كه در آن به شياد ي ها و كلاهبرداري هاي بابا اشاره شده ببينيد. بعدا بيشتر در اين باره سخن خواهيم گفت. براي ديدن فيلم هاروي آدرس زير كليك كنيد :
برای من فرصت مبارکی است دیدار دوستان و استادان ارجمندی که دورادور به آنان و آثارشان دلبستگی داشته ام . امروز از شوربختی خود و شوخ چشمی دوستان می دانم که از ناتوانی چون من خواسته شده است که در برابر تهمتنان وپهلوانان عرصه ی ادب فارسی و فرهنگ ایرانی - اسلامی ، لب به سخن بگشایم، آن هم درباره ي حکیم فرزانه فردوسی بزرگ و شاهکارش شاهنامه که به شهادت دشمن و دوست ،یکی از سه حماسه عظیم جهانی بشمار می رود . حکیم ابوالقاسم فردوسی فرزانه ای بود که در روزگاری غریب و زمانه ای عجیب که در آن ترکان غزنوی نومسلمان از شمال شرقی و اعرابِ مدعی مسلمانی از جنوب غربی در ایران به تشکیل حاکمیتی دوگانه و بیگانه اهتمام ورزیده بودند و در هجوم تهمت ها و افترا هایی از قبیل رافضی ، قرمطی و … یک تنه کار انتقال بخشی عظیم از فرهنگ و مدنیت ایران پیش از اسلام و حکمت وعرفان ایرانی و آریایی را به انجام رساند. علاوه بر این بدون اغراق باید گفت که زبان فارسی بخشی چشمگیر از حیات و بالندگی خود را مرهون و مدیونرنج های سی ساله ی فرزانه ی توس است. چنان که استادان استحضار دارند روزی در خانه وزیر فرهنگ مصر ، از حسنین هیکل روزنامه نگار و اندیشمند برجسته مصری سوال شد که چرا کشور مصر با آن سابقه درخشان فرهنگ،تمدن و بویژه زبان رسمی ، حدود دو سده پس از حمله و سیطره ی تازیان ،زبان و بخشی از فرهنگ خود را به دست فراموشی سپرد ؟ جواب اندیشمند و روزنامه نگار مصری سخت شنیدنی است،وی پس از اندکی تامل گفت :شوربختانه ما مانند شما ایرانی ها ،کسی مثل فردوسی را نداشتیم و اگر چنین می بود به چنین روزی نیفتاده بودیم!