دلتنگی،دریچه ای ست به سمت خداوند . این غزل تازه هم ، بیان پاره هایی خون آلود از دلتنگی های شبان وار من بوده است و به قول مولانا : موسیا ! آداب دانان دیگرند ...
عمریست با خنده هایت ، گریانده ای آدمی را
بر نطع شطرنج حسرت ، رقصانده ای آدمی را
یک روز با دام تقدیر ، یک روز با نام ابلیس
یک عمر هم ، بی دلیل از خود رانده ای آدمی را
صدها بلا بود ؟ شاید ، این ابتلا بود ؟ شاید ...
خون در دل و دیده کردی ، تا نان دهی آدمی را
او بر زمین شما بود ، یا جانشین شما بود
یک لحظه بر سفره ی وصل ، ننشانده ای آدمی را
تا کی دوباره برویَد ، در هیأتِ سیب و گندم
چون بذر ، برخاک غربت، افشانده ای آدمی را
این گور هم گاهواره ست ؛ لالایی توست تلقین
یعنی ز گهواره تا گور ، چرخانده ای آدمی را
یا سالکان معادیم ، یا راهبان تناسخ
در آتش جستجوها ، سوزانده ای آدمی را
این کشتگان کرشمه ، حلاج و عین القضات اند
گاهی هم این گونه، سوی خود خوانده ای آدمی را
هر چند شعر و ترانه ست ، هر واژه اش، تازیانه ست
این کفر هم عاشقانه ست ، تا رانده ای آدمی را ...