تبليغاتX
در تناسخ کلمات


چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387


در دفاع از عقلانیت ( تحلیل انتقادی آثار و آرای مصطفا ملکیان )

... تيري مسموم در بدنش خانه کرده است، در جهت شناخت جنس تير و فروشنده تير و خاصيت تير و... را ياوه ترين کار ممکن دانسته و حياتي ترين پرسش آدمي به مثابه همان «بيمار رو به عدم» را پرسش «چه بايد کرد؟» يا «چگونه بايد بود؟» مي شمارد و هر پرسش ديگري را به ميزان ربط و نسبت آن با اين پرسش بزرگ، ارج مي نهد يا خوار مي شمارد. در نگاه ملکيان نيز پرسش از جوهر و عرض، حرکت و سکون، ثبات و تغيير، علت و معلول، قوه و فعل، تناهي و عدم و... پرسش هايي از اين سنخ اند و به رغم ارزش نظري، در ترازوي خرد ارزش اندکي دارند. آيا همين گزينش عقلاني پرسش ها و تفکيک مساله از شبه مساله گامي ستايش آميز در «تقليل مرارت» آدميان نيست؟

ملکيان چنان که خود تصريح کرده، «نه دل نگران سنت است، نه دل نگران تجدد، نه دل نگران تمدن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي ديگري از اين قبيل». او فقط «نگران انسان هاي گوشت و خون داري است که مي آيند، رنج مي برند و مي روند.» و نقطه کانوني و نيز نقطه عزيمت انديشه و بحث و فحص فلسفي خود را «انسان» نه در معناي مصطلح منطقي، بلکه همين انسان هاي زنده و فناپذير که اندوه جاودانگي در تار و پود بودن شان خيمه زده است، قرار مي دهد.

ب- ملکيان با وجود التزام عميق خود به مفاهيم و دغدغه هاي انساني و پرهيز از مساله نماها، در عين حال هرگز از دقت هاي فلسفي و ايضاح دقيق مباني و تبيين و شفاف سازي مفاهيم غافل نيست. دامنه اين دقت تا بدانجا گسترش مي يابد که در نگاه پاره يي از منتقدان به دريافت خلعت «وسواس بيمارگونه» مفتخر مي شود، و تفکيک ها و دسته بندي هاي وي در بحث را به رغم ظاهر منطقي و آناليتيک آن، سراسر گرفتار کژتابي و بي معنايي و در نهايت گمراه کننده خوانده اند. منتقداني که بي هيچ فروگذاشت و بخششي، معتقد شده اند که سخنان آقاي ملکيان با يک تمثيل آغاز مي شود، با تقسيم هاي پياپي دنباله و پايان مي يابد و دريغ از يک استدلال،

منتقدان از سر عمد يا سهو از اين نکته غفلت (شايد هم تغافل) ورزيده اند که تفکيک ها و تقسيم بندي هاي ملکيان در مباحث مختلف، نه از سنخ «حصر عقلي» بلکه حصر استقرايي بوده و هر دانشجوي مبتدي فلسفه نيز به اين نکته آگاهي دارد که در حصر استقرايي امکان زدودن يا افزودن اقسام ديگري به يک قسيم ناممکن نيست. شگفت تر اينکه منتقدان به جاي اينکه به طور مشخص و با صراحت به قسم هاي قابل افزايش ديگر اشاره کنند، تنها به نقد حصرجويي ملکيان پرداخته اند،

اينکه چرا ملکيان اين همه بر ايضاح و تفکيک مفاهيم و تقسيم بندي دقيق و شفاف مفاهيم و مطالب مورد بحث تاکيد مي ورزد، پرسشي درخور توجه است. بيماري تاريخي «کلي گويي» و انواع و اقسام مغالطه هاي غيرمنطقي ارباب سخن در سنت هاي فرهنگي ما، فجايع دل آزاري به بار آورده و مگر نه اينکه به قول کنفسيوس، ستم با ستم بر کلمات آغاز مي شود و هيچ ستمي گران تر از ستم بر کلمات بر آدمي نرفته است،

مصادره و دگرگون نمودن / نماياندن واژگان، دليل تراشي، استفاده و درست تر بگويم سوءاستفاده از ابهام و ايهام در کلام و... از نمونه ستم هايي است که بر کلمات و بر آدمي روا داشته شده و هزاران نفر دچار فريب خوردگي هاي زباني شده و بسي بسيار انديشوران و عارفان با استناد و تمسک مخالفانشان به همين حيلت ها، جان و مال و آبرو درباخته اند.

همان قدر که در جهان ادب و هنر به ايهام و ابهام و «پرسه زدن در جهان هاي محو و غبارآلود» حاجت منديم و بي حضور روشن ايهام، تجربه هاي عميق و لطيف هنري را نخواهيم داشت، به همان ميزان براي پيشگيري از خطر «پنهان کاري» و فريبکاري در سپهر عمومي و مباحث دين شناسي تحليلي و مطالعات فلسفي، بايد دامن کشيده از خارزار ارائه هاي ادبي عبور کرد. بلي جذابيت ها و دلربايي هاي نثر هنرورانه را نمي توان انکار کرد، اما آنچه در اين ميان قرباني مي شود، مطالبات منطقي و حقيقي مخاطبان از يک نوشته فلسفي است و مخاطب درمانده بر اثر قدرت توجيه ناشي از ارائه هاي ادبي، علي الظاهر خود را از طلب دليل مستغني مي يابد،

در فلسفه غرب نيز آتش اين مجادله دهه هاست که فروزان مانده و يکي از تفاوت ها و دلايل منازعه فلسفه قاره يي هگلي - هايدگري با فلسفه تحليلي پوپري را بايد در همين تفاوت رويکرد آنان به زبان جست وجو کرد.

ملکيان به رغم آشنايي عميق خود با سنت هاي عرفاني جهان، اساطير و مطالعات دين شناسي، هرگز مسخ و مسحور جاذبه دل انگيز زبان نشده و همواره کوشيده با زباني ساده، شفاف و به دور از ايهام (و صدالبته نثري سالم و فاقد معايب دستوري و معنايي)، يافته ها و بصيرت هاي خود را با ديگران قسمت کند.

وي به ويژه در مباحث دين شناسي، سختگيري و دقت فلسفي بيشتري نشان مي دهد و دليل آن را نيز فتور و سست گامي مدعيان و فيلسوفان پيشين و معاصر در نقد و بررسي گزاره ها و مدعيات دين شناختي مي داند. همان فيلسوفاني که در بررسي هاي مربوط به دانش هاي طبيعي و غيرديني، با دقتي چشمگير، «مو را از ماست کشيده» اند، اما به محض ورود در نقد گزاره هاي ديني با تسامحي شگفت آور، سستي استدلال ها و ادله را ناديده گرفته و پاره يي از مدعيات بي دليل را بي هيچ مقاومت و کوششي پذيرفته و در تعميم و اثبات صدق آن جد و جهدي درخور نموده اند،

ج- ملکيان با تامل در تجربه هاي زيستي شرق و غرب دريافته است که نه معنويت بدون عقلانيت گرهي از کار آدميان گشوده و نه عقلانيت بدون معنويت راه به هيچ دهي برده است. اکنون نيز که بشر بيش از «پلوراليسم صدق»، به «پلوراليسم نجات» مي انديشد و محتاج است، پروژه عقلانيت - معنويت، به رغم کاستي ها و ايرادهايش، بي بديل به نظر مي آيد و بايد با ايجاد و توسعه فهم «خواب آلودگي» و «خوابگردي» آدميان، به رشد معنويت در آنان ياري رساند و معنويت چيزي نيست جز لب لباب دين و گوهر اصلي و مرکزي و اجتناب ناپذير دين (و به تعبير صريح ملکيان دين عقلاني شده). از سوي ديگر عقلانيت نيز به عنوان بزرگ ترين و ارجمندترين فضيلت فکري، عقيدتي و معرفتي، در دو بعد نظري و عملي بايد بسط و استحکام يابد. البته نيک مي دانيم که صاحب اين نظريه هنوز به برخي از پرسش ها و ايرادهاي ناقدان جواب نگفته و از سوي ديگر بر بخش هاي عظيم و مهمي از سويه هاي تاريک نظريه عقلانيت - معنويت نيز هنوز نوري تابانده نشده است.

د- اطلاق لقب «روشنفکر فرهنگي» بر ملکيان مناسبتي سزاوار دارد. وي بارها به صراحت از رجحان روشنفکري فرهنگي بر روشنفکري سياسي دفاع کرده است. مهم ترين پيش فرض وي تقدم اصلاح فرهنگي يا انفسي بر اصلاح سياسي يا آفاقي است. برخلاف روشنفکر سياسي که خود را منتقد نظام سياسي و سخنگوي مردم مي داند و مدام در معرض عوام زدگي و عوام فريبي و... است، روشنفکر فرهنگي خود را منتقد مردم و افشاگر خطاهاي پنهان در مسلمات و مقبولات آنها مي داند. بر همين مبنا وي معتقد است که علاوه بر مداخله کشورهاي خارجي، رژيم هاي سياسي حاکم و تلقي مردم از دين در عقب ماندگي ما، به طور مشخص، علل / دلايلي از قبيل پيشداوري، دگماتيسم، خرافه پرستي، همرنگي با جماعت، تلقين/ القاپذيري، شخصيت پرستي، تعصب، اعتقاد به برگزيدگي، زياده گويي، زبان پريشي، ظاهرنگري و... در تاخير فرهنگي مردم ايران نقش حياتي و اساسي داشته اند.

ه- بر ملکيان و شيوه انديشگي اش نقدهاي درخوري نيز وارد کرده اند. يکي از نقدها به تلاش ملکيان در جهت تلفيق سه سنت فکري «عرفان شرقي و به ويژه هندي (بودايي)»، «زمينه فرهنگي غرب مدرن» و «سنت مسيحي - کي يرکگوري» و عدم توفيق وي در اين آميزش و التقاط فرهنگي برمي گردد. راي ملکيان در باب مقوله شک را بايد بر همين مبنا تحليل کرد. ترديد و شک برخلاف رويکرد بسياري از فيلسوفان و متکلمان، در دستگاه فکري ملکيان، قدر ديده و بر صدر نشسته است. وي برخلاف دين شناساني که مومنان را از شک پرهيز فرموده و در گذرگاه ايمان، از هيچ دورباش و کورباشي در حق شک فروگذار نکرده اند، بر اين باور است که ايمان نه تنها با شک کاملاً هم عنان و سازگار بوده بلکه شک، مولفه ايمان ديني است. منتقدان ملکيان بر آنند که وي ايمان را «دويدن در پي آواز حقيقت» و «پذيرش سيلان واقعيت» و هماهنگ شدن با آن دانسته است اما به طور مستدل در اين باب بحثي ارائه نکرده که اگر بنا باشد که؛ «فرد مومن» الزاماً به هيچ فقره ثابت عقيدتي دلبستگي نداشته و به ديگر سخن، يکي از لوازم ايمان، دلبستگي نداشتن به هيچ فقره ثابت عقيدتي باشد. حال بر همين مبنا، فرد مومن به دين، چگونه فردي مي تواند باشد و چنين کسي چه فرقي با غيرمومن به دين يا بي دين دارد؟

بي شک ملکيان به پروژه يي عمومي با دايره شمول گسترده مي انديشد که صرفاً محدود به روزگار ما نيست و مخاطبان او در بسياري از فرضيه ها و نظريه ها يک «طبقه متوسط معنوي - عقلاني» است. شايد ملکيان بايد دقيق تر به اين اشکالات پاسخ بگويد که چگونه مي توان در زمانه ما، چنان سخن گفت که هم تلفيق سه سنت و زمينه فکري ارزشمند (و در عين حال غيرهم سنخ) انجام پذيرد و هم آرامش و قرار فکري و ديني مخاطبان ايراني و مسلمان وي برقرار بماند؟

و- ملکيان را به شهادت کتاب ها، مقالات و آثار منتشرناشده اش مي توان و بايد «فيلسوف اخلاق» به شمار آورد. او بارها در سخنراني ها، نوشته ها و ترجمه هاي خود به ايضاح و نقد مباحث اخلاقي (اعم از اخلاق تحليلي يا فرااخلاق، اخلاق هنجاري، اخلاق توصيفي، علم النفس اخلاقي و...) پرداخته است. وي ضرورت پرداختن به مباحث اخلاقي را بارها گوشزد کرده و فراياد مخاطبان مي آورد که «يگانه راه عشق مدام يا مهرورزي جاودانه»، مهرورزي که هم مهرورزي به خود است و هم مهرورزي به ديگران، زيستن اخلاقي است. و نتيجه مي گيرد که «بدين قرار اخلاق شناسي و کسب معرفت اخلاقي در واقع گام گريزناپذيري است که در راه مهرورزي فراگير و بي گسست برمي داريم. يعني در راه رفع بزرگ ترين مشکل حيات بشري که همانا خودپرستي است. از طريق تبديل آن به همه دوستي.»

ملکيان ضمن تفکيک اخلاق از حقوق، و اخلاقي زيستن با قانوني زيستن، در عين حال از وضعيت پارادوکسيکال و بغرنجي که انسان معاصر در آن قرار دارد، غافل نيست؛ از يک سو احتياج بشر به «اخلاقي زيستن» در روزگار کنوني به مراتب بيشتر از روزگاران قبل از ماست و از سوي ديگر به لحاظ شرايط دروني و بيروني، اخلاقي زيستن در دنياي امروز بسيار دشوارتر از روزگار پيشين است،

اخلاق براي ملکيان چندان اهميت دارد که در يگانه اظهارنظر خود در مسائل سياسي (که منتقدان بسياري نيز يافته است)، به انتخابات از منظر اخلاقي نگريسته و بر ضرورت توجه به نتيجه انتخابات بر سرنوشت اخلاقي جامعه، تاکيدي مضاعف مي ورزد.

در فلسفه اخلاق ملکيان، «درد و رنج غيرضرور به هر انساني قبيح است و نه کميت انسان هايي که درد و رنج مي بينند و نه کيفيت کساني که اين درد و رنج نصيب شان مي شود، اهميتي ندارد». بر همين اساس کاريکاتورهاي توهين آميز درباره پيامبر اسلام(ص)، امري غيراخلاقي و مذموم است به اين دليل که علاوه بر توهين به مقام منيع و قدسي پيامبر، به نحو مضاعف باعث وارد کردن درد و رنج غيرضروري به بيش از يک ميليارد نفر که خود را دلبسته او مي دانند، مي شود. از ياد نبريم که ملکيان در برخورد با اين قبيل پديده ها، دو اصل «توسل به خشونت براي دفاع از مقدسات» و «توسل به مقدسات براي دفاع از خشونت» را غيراخلاقي دانسته و محکوم مي کند.

ملکيان در يکي از سخنراني هاي اخير خود به بحث پيرامون نسبت اخلاق و عقلانيت پرداخته و ضمن ايراد سخناني که به نظر برخي از منتقدان، چرخشي در آراي پيشين ايشان است، بيان داشته اند که کسي که اخلاق را «مطلوب لذاته» مي داند، عقلاني مي زيد، اما پرسشي مهم (و البته تاکنون بي پاسخ) رخ مي نماياند که با توجه به ابهام معنايي «مطلوب لذاته»، آيا اگر کسي برخلاف نظر آقاي ملکيان، اخلاق را «مطلوب لذاته» نيابد و نداند، اخلاقي زيستن، براي وي عقلاني است يا خير؟

ز- زعشق ناتمام ما جمال يار مستغني است... درباره مصطفي ملکيان و انديشه هاي ارزشمند و بديعش، حرف و حديث فراوان مي توان گفت. گرچه وي از انتشار آثار خود، به دلايلي پرهيز مي کند و بسياري از زواياي فکري وي به همين دليل ناشناخته مانده است. شايد اين سال ها براي داوري درباره ملکيان، انديشه ها و پروژه وي خيلي زود باشد. تواضع سقراط وار وي از سويي و پرهيز از جنجال انگيزي و غوغاآميزي اش نيز مزيد بر دلايل نافهميده و ناشناخته ماندن وي در سپهر عمومي انديشه شده است. با اين همه به قول خواجه شيراز؛

                                   گمان مبر که به پايان رسيد کار مغان

                                  هزار باده ناخورده در رگ تاک است...
نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 4 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





درباره وبلاگ

عبدالحمید ضیایی ... همین


منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب


بايگاني
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
فلسفه
شعر
پژوهش


پيوندها


آخرین نوشته ها
انتشار کتابی دیگر
لبخند
گرهی هم نگشود ...
پرسش
کفری به نام عشق
اگر این بار....
این روزها ...
سرمد و داراشکوه ( تلاش برای وحدت ادیان )
شاید کمی ...
مُرده سوزان