سفر هند خیلی چیزها به من آموخت، دو سال حضور در زوایای معابد عجیب و غریب هندوها ، بودایی ها ، جین ها ، سیک ها و مساجد مسلمانان در گوشه و کنار هند، دو سال نفس در نفس طبقه های نجس یا همان "دالیت" ها ی غیر قابل لمس ، که من آن ها را " جذامیان سیاسی و دینی " می نامم .
دو سال ذره ذره گداختن در مراسم مرده سوزان جنازه های تکیده ، خندیدن با گدایانی که به هیچ قانع اند و به اشاره یا سلامی ، لبخندهای رنگ و رو رفته ی خود را ایثار می کنند ... سفر طولانی هند خیلی چیزها به من آموخت؛دیدار نوزادان مرده در جوی های آب و زیر سایه سار درختان بی ثمر ، دیدار کارگران ستم زده ای که مزدشان تنها کفاف و کفایت لقمه ای نان می دهد و همه ی آرزویشان این که در گوشه ای یک دل سیر بخوابند و هیچکس تا هیچ وقت بیدارشان نکند.
تلاش می کنم تا به خودم بباورانم که اینها توقعات طبقات متوسط و عالی را ندارند و در نتیجه رنج هاشان کمتر است .تلاش می کنم تا باور کنم که این ها حتما در زندگی های بعدی،یا در جهان آخرت،یا در تناسخی دوباره ،یاسالها بعد،یا اصلا چه می دانم چه وقت،پاداش خود را دریافت می کنند و این رنج ها، آزمونی برای تهذیب آن ها است و از این حرف ها .
حالا می خواهم فقط گوشه ای بنشینم و های های به آن آرمان های عجیب و غریب و مفاهیمی که سال ها می خوانده ام بخندم؛ انسان کامل،حیات معقول، دموکراسی ، حیات طیبه و ...
یکی از دوستانم چند وقت پیش می گفت : چرا از وقتی به هند آمده ای این همه موهایت سفید تر شده ؟ راست می گوید ، آرامش هند ، آدم را پیر می کند .