نه بادها
نه باران
چیزی نمی تکاند
غبار کهنه ی قرون را ...
تسکین رنج من
شاید فقط سفر باشد
می روم
رو به منار جمجمه ها
کتاب های گر گرفته
و عاشقان ـ برادران ملعون ام ـ
تا اندکی بگریانم
این واژه های لاابالی را
نه ! چیزی نمی تواند
دیگر برای من خبر باشد
نوروز
نذر شکوفه های مرده ی گیلاس
و گریه ی سپید بادام ها
و بهار نارنج هایی
که شاخه هاشان شاید
تابوت و
دار و
چوبه ی تبر باشد ...