تبليغاتX
در تناسخ کلمات


دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388


در کمند تناسخ (بخش دوم )

 

یکی از  کمندهایی که سعید سرمد را  به جادوی آن گرفتار کردند و کشتند، تهمتی بود به نام تناسخ.

و من که کاتب این کلمات  تاریک ام ، دویست و اندی سال پس از قتل وی، بر گورش ایستاده ام و در این سی و چند سال،  هر چه کوشیده ام تا دریابم که چندمین تناسخ کدامین روح فلکزده و دربدر بوده ام که امروز تا  به این جا رسیده ام ؟ چیزی در نیافته ام ! اما همیشه مسخ و مسحور این اسطوره شده ام و انگاری،  رودی، به رفتاری غریب، در من این درد کهنسال را نجوا و زمزمه می کند  .

وسوسه ی تناسخ و کارما و سامسارا ،  هیچ دین شناس و اسطوره پژوهی را به حال خود نمی نهد و وا می دارد تا به این دیار سفر کند، یا کتابی، رساله ای یا دست کم مقاله ای دراین باره بنویسد . از میرچاالیاده گرفته تا جان هیک و نینیان اسمارت و ... ، همه را وادار کرده تا همدلانه یا منتقدانه به مواجهه با این ایده ها بپردازند. از آن سوی واقعه ، سینه ی گشاده ی تناسخ برای پاسخگویی به پرسش های اندوهبار و هولناکی که بعضا بی پاسخ رها شده اند یا دیگران با سکوت و به آهستگی  از کنار آن ها عبور کرده اند ، بر دل انگیزی و هوشربایی این ایده افزوده است. مگر همین ایده با اندکی تغییر در نام و محتوا ، به نام "حلول " و " اتحاد " و ترم های عرفانی دیگر در عرفان های مسیحی ، یهودی ، ایرانی و ... ظهور نکرد؟ ایده ی ابطال ناپذیری که ایرادهای خاص خود را دارد و البته متضمن پاره ای از پاسخ های ابطال ناپذیر و نا - علمی هم هست که باورمندان به آن ، پرسندگان را به اتوریته ها و مراجع ترانس فیزیکی و فرازمینی ارجاع می دهند ! ... 

حالا اصلا تو  بیا و فرض کن که تناسخ ، فریبی بوده که برهمنان و اشراف و بازرگانان برای خر کردن و چپاول توده ها و راضی نگهداشتن طبقات نجس و جلوگیری از عصیان و آشوب آنها طراحی کرده اند و از آن طرف ماجرا هم ، اصلا فکر کن که طبقات نجس و توده ها برای این که رنج های این دوره ی شصت – هفتاد ساله ی عمر را تحمل و طی کنند و دلشان خوش باشد و تسلایی برای دل بینوایشان بیابند، به ایده ی تناسخ روی آورده اند ! یا بر اساس تئوری توطئه ، تناسخ را هم یکی از ایده های استعمار انگلیس برای غارت هند تلقی کن ( گرچه این آخری به شوخی بیشتر شبیه است ؛ هزاران سال پیش از ظهور دولت بریتانیا، این باور در بین توده ها رواج داشته است) !

حالا که من دارم این کلمات را کتابت می کنم، یکدفعه از یادآوری زاده شدن های مکرر ، هفت بند تنم  به رعشه می افتد . همین یک دوره چند ده ساله هم از سر آدمیزاده زیاد است. این همه رنج جستجو و سرگردانی کم نیست که باز هم ،دوباره برگردیم تا تجربه های نو در بدن ها و زمان ها و مکان های نو داشته باشیم ؟ من یکی که بی شمار خسته ام .

 راستی  چه می گفتم ؟ می خواستم مثلا از سرمد بنویسم و تهمت تناسخ...  

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 PM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





درباره وبلاگ

عبدالحمید ضیایی ... همین


منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب


بايگاني
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
فلسفه
شعر
پژوهش


پيوندها


آخرین نوشته ها
انتشار کتابی دیگر
لبخند
گرهی هم نگشود ...
پرسش
کفری به نام عشق
اگر این بار....
این روزها ...
سرمد و داراشکوه ( تلاش برای وحدت ادیان )
شاید کمی ...
مُرده سوزان