من که شبان این
کلماتم ، می خواهم بی هیچ آداب و ترتیبی، بی قراری های ناگزیر سرمد مقتول را
بنویسم.تو می گویی:رباعی های سعید سرمد،همه شادمانه و طربناک اند. پس چرا آداب
دلتنگی می نویسی ؟ می خواهم باور کنم . اما چگونه فراموش کنم که شادمانی و طرب
سرمد هم ، مثل رباعی های خیام ، با حروف گریه نوشته شده اند ؟ من هم که چوپان این
رمه یپریشانم ، می کوشم تا به قول بیهقی
، بر کرانه ی این کاغذ ، کلمات را اندکی بگریانم ...
سرمد را مُلحِد
می دانستند و برهان تراشیده بودند که سرمد ، "شهادت" را نصفه- نیمه می گوید ( و حق هم همین بود)، سرمد در
تمامعمر فقط "لااله " می گفت و
عبارت "الا الله " را بر زبان نیاورد و در جواب کسی که پرسیده بود:
چراچنین می گویی ؟ گفته بود که من هنوز
در" نفی" مستغرقم و به مرتبه ی اثباتنرسیده ام. آیا سرمد، با الفاظ بازی
می کرد و این همه هیاهو ، به قول ویتگنشتاین ، تنها "بازی زبان" بود و
هیچ حقیقتی در پس پشت آن نهفته نبود؟ نمی دانم . بگذار هر چه می خواهد بگوید هر که
می خواهد . در همه ی تذکره ها آمده است که پس از قتل سرمد ، وی سر بریده ی خود را
برداشت و در حالی که می دوید، سه بار لفظ " الا الله " را تکرار کرد.
این قدر به دست
و پای من نپیچ و هی نگو کهتو دوستار
فلسفه و عقلانیت بوده ای و این ها افسانه است و خرافه است و واقعیت ندارد!
شاید حق با تو باشد ، ولی مگر کجای زندگی ما
واقعیت دارد ،که این یکی اش افسانه است ؟ و کدام واقعیت جهان، شگفت تر و زیباتر از
رؤیاهای آدمی ست؟ سرمد ،در نفی ، مستغرق بود و تا هنوز مجالی نیافته بود کهبه دیگری و دیگران بیاندیشد.
دوست عزیزم ،علی
اکبر خادم (که عمرش دراز باد) ، به سخنی
شبیه این اشاره کرده که از زبان شیخ ابوالحسن خرقانی تراویده بود ؛ بنا بر روایات
تاریخی؛هنگامی که سلطان محمود غزنوی
نزدیک خرقان رسید، درنقطه ای خوش آ ب وهوا ، سراپرده برافراشت و ایاز (محبوب و
معشوق مذکر! خود) را فرستاد تا شیخ
ابوالحسن را نزد وی بیاورد . سلطان به
ایاز گفته بود که اگر شیخ، از آمدن امتناع کرد، این آ یه را بر وی بخوان : " اطیعواالله واطیعواالرسول واولی
الامرمنکم " . چون ایاز به خدمت شیخ رسید و شرط ادب به جای آورد، گفت :
سلطان محمودخواسته است تا نزد وی بروی . شیخ جواب داد که مرا با محمود کاری نیست ،
ایاز طبق دستورسلطان محمود،آیه فوق را برشیخ
خواند. شیخ پس از شنیدن آیه گفت : به
محمود بگویید : من چنان در " اطیعواالله " مستغرقم که در"اطیعواالرسول"
بس خجالت ها دارم تا چه رسد به اولوالامر
! ...
می دانم این حرف ها بوی خون می دهد و راستش
حالاکه فکر می کنم می بینم که آن ها حق داشته اند سرمد را بکشند ،" آنها"
یی که حتی یک بار تجربه ی اتحاد وجودی با حضرت رفیق اعلی را نداشته اند و
همیشهاز دور، با ترسی آمیخته به احترام، خدا را ، فقط پرستیده اند ، کجاو کسی
که معشوق، پرستار او بوده و در چشم او نشسته و در گوش او بی هیچ واسطه و حجابی سخن گفته کجا ؟ حالا که فکر می کنم می بینم سرمد هم ، یکی مثل منصور حلاج ، یکی مثل
عین القضات همدانی ، یا شهاب الدین سهروردی (که هر دو جوانمرگ شدند ) بود که
بزرگترین اشتباهش این بود که به قول مولانا ، قند را پیش مگسان ریخته بود و رازهای
سلطان را به کسان گفته بود ! مگر افشای رازهای سلطان ، مجازاتی کمتر از مرگ دارد ؟ گوارایشان
باد شراب دیدار ، حتی اگر از لب تیغ نوشیده باشند !
چه قدر طولانی شد این کلام ! نام اینمقتولان بر زبانم آمد و عطری غریب دهان و پیرامونم
را فراگرفته است . آن قدر که حتی نمی خواهم به پدیده ی " جوانمرگی فرهنگی
" این بوم نامبارکی که صدها سال است بر بام دیارم نشسته،بیاندیشم ...