تبليغاتX
در تناسخ کلمات


پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388


دلتنگی های سرمد (بخش سوم )

من که شبان این کلماتم ، می خواهم بی هیچ آداب و ترتیبی، بی قراری های ناگزیر سرمد مقتول را بنویسم.تو می گویی:رباعی های سعید سرمد،همه شادمانه و طربناک اند. پس چرا آداب دلتنگی می نویسی ؟ می خواهم باور کنم . اما چگونه فراموش کنم که شادمانی و طرب سرمد هم ، مثل رباعی های خیام ، با حروف گریه نوشته شده اند ؟ من هم که چوپان این رمه ی  پریشانم ، می کوشم تا به قول بیهقی ، بر کرانه ی این کاغذ ، کلمات را اندکی بگریانم ...

سرمد را مُلحِد می دانستند و برهان تراشیده بودند که سرمد ، "شهادت"  را نصفه-  نیمه می گوید ( و حق هم همین بود)، سرمد در تمام  عمر فقط "لااله " می گفت و عبارت "الا الله " را بر زبان نیاورد و در جواب کسی که پرسیده بود: چرا  چنین می گویی ؟ گفته بود که من هنوز در" نفی" مستغرقم و به مرتبه ی اثبات  نرسیده ام. آیا سرمد، با الفاظ  بازی می کرد و این همه هیاهو ، به قول ویتگنشتاین ، تنها "بازی زبان" بود و هیچ حقیقتی در پس پشت آن نهفته نبود؟ نمی دانم . بگذار هر چه می خواهد بگوید هر که می خواهد . در همه ی تذکره ها آمده است که پس از قتل سرمد ، وی سر بریده ی خود را برداشت و در حالی که می دوید، سه بار لفظ " الا الله " را تکرار کرد.

این قدر به دست و پای من نپیچ و هی نگو که  تو دوستار فلسفه و عقلانیت بوده ای و این ها افسانه است و خرافه است و واقعیت ندارد!

 شاید حق با تو باشد ، ولی مگر کجای زندگی ما واقعیت دارد ،که این یکی اش افسانه است ؟ و کدام واقعیت جهان، شگفت تر و زیباتر از رؤیاهای آدمی ست؟ سرمد ،در نفی ، مستغرق بود و تا هنوز مجالی نیافته بود که  به دیگری و دیگران بیاندیشد.

دوست عزیزم ،علی اکبر خادم  (که عمرش دراز باد) ، به سخنی شبیه این اشاره کرده که از زبان شیخ ابوالحسن خرقانی تراویده بود ؛ بنا بر روایات تاریخی؛  هنگامی که سلطان محمود غزنوی نزدیک خرقان رسید، درنقطه ای خوش آ ب وهوا ، سراپرده برافراشت و ایاز (محبوب و معشوق مذکر! خود)  را فرستاد تا شیخ ابوالحسن را نزد وی بیاورد . سلطان  به ایاز گفته بود که اگر شیخ، از آمدن امتناع کرد، این آ یه را بر وی بخوان :  " اطیعواالله واطیعواالرسول واولی الامرمنکم " . چون ایاز به خدمت شیخ رسید و شرط ادب به جای آورد، گفت : سلطان محمودخواسته است تا نزد وی بروی . شیخ جواب داد که مرا با محمود کاری نیست ، ایاز طبق دستورسلطان محمود،  آیه فوق را برشیخ خواند. شیخ پس از شنیدن آیه گفت :  به محمود بگویید : من چنان در " اطیعواالله " مستغرقم که در"اطیعواالرسول"  بس خجالت ها دارم تا چه رسد به اولوالامر ! ...

 می دانم این حرف ها بوی خون می دهد و راستش حالا  که فکر می کنم می بینم که آن ها  حق داشته اند سرمد را بکشند ،" آنها" یی که حتی یک بار تجربه ی اتحاد وجودی با حضرت رفیق اعلی را نداشته اند و همیشه  از دور، با ترسی آمیخته به احترام، خدا را ، فقط پرستیده اند ، کجا  و کسی که معشوق، پرستار او بوده و در چشم او نشسته و در گوش او بی هیچ واسطه و حجابی سخن گفته کجا ؟ حالا که فکر می کنم می بینم سرمد هم ، یکی مثل منصور حلاج ، یکی مثل عین القضات همدانی ، یا شهاب الدین سهروردی (که هر دو جوانمرگ شدند ) بود که بزرگترین اشتباهش این بود که به قول مولانا ، قند را پیش مگسان ریخته بود و رازهای سلطان را به کسان گفته بود ! مگر افشای رازهای  سلطان ، مجازاتی کمتر از مرگ دارد ؟ گوارایشان باد شراب دیدار ، حتی اگر از لب تیغ نوشیده باشند !

 چه قدر طولانی شد این کلام ! نام این  مقتولان بر زبانم آمد و عطری غریب دهان و پیرامونم را فراگرفته است . آن قدر که حتی نمی خواهم به پدیده ی " جوانمرگی فرهنگی " این بوم نامبارکی که صدها سال است بر بام دیارم نشسته،بیاندیشم ...

 

  

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 9 AM | موضوع: فلسفه
• لينک ثابت  





درباره وبلاگ

عبدالحمید ضیایی ... همین


منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب


بايگاني
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
فلسفه
شعر
پژوهش


پيوندها


آخرین نوشته ها
انتشار کتابی دیگر
لبخند
گرهی هم نگشود ...
پرسش
کفری به نام عشق
اگر این بار....
این روزها ...
سرمد و داراشکوه ( تلاش برای وحدت ادیان )
شاید کمی ...
مُرده سوزان