جدید ترین تهمتی که
به سرمد زده شده ، توسط پژوهشگری نوبنیاد در یکی از روزی نامه های پایتخت در همین
سال ها وارد شده ، مبنی بر این که سعید سرمد هم شیطان پرست بوده و بعد هم محقق با
بافتن رطب و یابس های بی ربط ، سعید سرمد را همگویی یکی از همین جوانان عجیب و غریب سال 2009دانسته که علامت هایی خاص حمل
و عدد 666 را بر بدنشان خالکوبی می کنندو
موسیقی های تند و محرک گوش داده و احیانا اکستازی و ... هم مصرف می کنند!!!
آدم از دست این
پژوهشگران نامربوط، می خواهد به قول باباطاهر گریبان را تا به دامن چاک بزند
!کسانی که سرمد عارف را شیطان پرست می خوانند، بدون این که فرق شیطان با ابلیس را بدانند، یا هیچ خبری و
اطلاعی از دیدگاه عرفا دربارۀ ابلیس و تأویل ها و توجیهات ظریف عرفانی آنان در این
باب داشته باشند!
ای کاش اندکی در
تاریخ عرفان ایران و اسلام جستجو می کردند و کلمات غریب عین القضات همدانی ، احمد
غزالی ، بایزید بسطامی ، ابوبکر واسطی ، ابوالحسن خرقانی ، ابوالقاسم کرکانی ،
منصور حلاج، سنایی ، عطار ، روزبهان بقلی عطار نیشابوری و ده ها عارف نامدار و
مشهور دیگر را درباب دفاع از ابلیس و تأویل خطای وی و جایگاه ابلیس در منطقۀ توحید می خواندند و این
چنین بی محابا خط بطلان بر یکی از گنج های ویرانۀفرهنگی ما نمی کشیدند. گرچه این سال هابی خیالی ما و تردستی همسایگانمان خیلی از مفاخر را از ما ربوده و البته
ملالی نیست بجز ... بگذریم !
شاید مخاطبان این
ورقپاره ها ، چندان با آرای این بزرگان آشنایی و انس نداشته اند ، بر همین اساس می
کوشم تا به کوتاهی ، گزارشی از اندیشه های دیگرگونۀ این عارفان که خیلی هم البته
با نگرش های رایج همخوانی نداشته، ارایهکنم
و البته این گزارش، الزاما تأیید آرای این بزرگان نیست ، بلکه تبیین نوعی دیگر از
تفکر است که استدلال ها و دلایل خاص خود را دارد . حالا شما اگر همخواستید ، آن را نوعی دگر اندیشی بدانید وقبول یا رد کنید.
از
حکیم سنایی شروع می کنم. سنایی غزل بسیار زیبایی در بارۀ ابلیس و آنچه بر سرش آمد
دارد ( خطاب به خداوند )،که بخشی از آن را با هم می خوانیم :
با او دلم به مهر و مودت يگانه بود سيمرغ عشق را دل من آشيانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجيد جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان، دام مكر خويش آدم ميان حلقه ي آن دام، دانه بود
مي خواست تا نشانه ي لعنت كند مرا كرد آن چه خواست، آدم خاكي بهانه بود
بودم معلم ملكوت اندر آسمان اميد من به خلد برين جاودانه بود
هفتصد هزار سال به طاعت ببوده ام وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خوانده ام كه يكي لعنتي شود بودم گمان به هركس و برخود گمانه بود
آدم زخاک بود من از نور پاک او گفتم يگانه من بُوَم و او يگانه بود
گفتند مالكان كه نكردي تو سجده اي چون كردمي كه با منش اين در ميانه بود؟
دانستم عاقبت كه به ما از قضا رسيد صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود
اي عاقلان عشق مرا هم گناه نيست ره يافتن به جانبشان بي رضانبود...