یک نوع حس همدلی و همدردی با ابلیس ، در عارفان دوره های اولیه عرفان ایرانی / اسلامی ، دیده می شود. آنان می کوشیدند تا یا گناه او را توجیه و تأویل کنند یا بی گناهی و عزت او را اثبات و احراز کنند . شاید نیازی به توضیح نباشد که اولا نگاه عرفانی به جهان ، با نگرش های فقهی ، کلامی و فلسفی کاملا متفاوت است و این تفاوت هم در رویکرد به چشم می آید و هم در محتوا و معنا. ثانیا نگرش عرفانی ، نگاهی کل گرا ( هولوگرافیک ) است که قایل به همبستگی ، پیوستگی و اتحاد وجودی جهان با مبدء اعلی است .متافیزیک در نگاه عرفانی ، چنان که گفتم ، متافیزیک وصال است نه متافیزیک فاصله و فراق ! اصلا قرب و بُعد، بین خداوند و کاینات معنایی ندارد و به قول حافظ :
گر چه دوریم ، به یاد تو قدح می گیریم بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی
جهان ، در نگاه عرفا " غزلی عاشقانه " است که بند بند آن آفریده و هنر آن رفیق اعلی است و او بر صحیفۀ شطرنج جهان ، با خود عشقبازی می کند و مهره می گرداند ! این دو نکته را گفتم تا اندکی از زهر سخنان عین القضات و حلاج که می خواهم بیاورم، کاسته شود و در چشم مخاطبان نامفهوم ننماید. ذوالنون مصری ، با شگفتی و تحسین ، از کمال اخلاص ابلیس در بندگی حقتعالی و عبادات بی تزلزل وی سخن در میان آورده است. ابوالحسن نوری ، در گریه های ابلیس ، از درد فراق خداوند ، شریک شده و همپای چشم های اندوهناک ابلیس می گریست. سهل تستری، سخن گفتن ابلیس از توحید را ، مایۀ حیرت خود دانسته و ابوالقاسم گرکانی ، وی را " سرور مهجوران " و " خواجۀ خواجگان" شمرده است.
ببینید عطار در تذکره الاولیاء ،چگونه داستان عدم سجدۀ ابلیس بر آدم و تهمت هایی را که بر وی بسته شده ، تبیین می کند . بخصوص در منطق الطیر و اشترنامه ، از گنجی که بر دیدۀ ابلیس نهاده بودند و آگاهی اش از سر آدم چه سخن ها گفته است ! تمهیدات و نامه های عین القضات همدانی عارف شهید (که او هم به دستور صلاح الدین ایوبی و به فتوای علمای حلب ، شمع آجین گردید) را هم بنگرید تا معنای دعوی سعید سرمد را دریابید. .
دعاوی این قبیل عرفا در باب ابلیس ، را برخی دلایل درون دینی پشتیبانی می کند . حلاج در کتاب عجیب خود به نام «طواسين» از قول ابليس آورده است : «من خود در كتابي مبين خوانده بودم كه بر من چه خواهد گذشت.» . عین القضات هم از سوء فهم مردمان در باب ابلیس تاسف ها می خورد : "خلق از ابليس نام شنيدهاند. نميدانند كه او را چندان ناز در سر است كه پرواي هيچ كس ندارد! دريغا چرا ناز در سر دارد؟ از بهر آنكه هم قرين آمد ست با خد و خال. چه گويي! هرگز خد و خال، بيزلف و ابرو و موي كمال دارد؟ لا والله كمالي ندارد..."
البته این عارفان ، مخالف لعن ابلیس نیستند و دراین باره حرفی ندارند اما این لعن را تأویل عرفانی نموده و معتقدند که لعن ، نمادی از فراق و هجران است و آن که در فراق دچار است ، قدرش از عاشق واصل بیشتر است . علاوه بر آن ، صفت لعنت چیزی است که از خداوند به ابلیس رسیده و هر چه از حضرت معشوق به عاشق رسد ، نیکو و مطلوب است . همین باور است که شبلي را که از معاصران و دوستان منصور حلاج است در دم احتضار ، وامی دارد تا به اين لعنت ابلیس رشك ببرد و ناله کند که : " از ابليسم رشك ميآيد و آتش غيرت جانم ميسوزد. آن اضافت لعنت به ابليس نميتوانم ديد. .."
عین القضات هم همین را می گوید و بر این باور است که نصيب ابلیس از دوست لعنت است. او به لعنت زنده است. : " اين جوانمرد، ابليس، ميگويد: اگر ديگران از سيلي ميگريزند ما آن را بر گردن خود گيريم ..."
ادامه دارد