تبليغاتX
در تناسخ کلمات


یکشنبه دهم خرداد 1388


شکوی الغریب

 

 

دلتنگی،دریچه ای ست به سمت خداوند . این غزل تازه هم ، بیان پاره هایی خون آلود از دلتنگی های شبان وار من بوده است و به قول مولانا : موسیا !  آداب دانان دیگرند ...

 

عمریست با خنده هایت ، گریانده ای آدمی را

بر نطع شطرنج حسرت ، رقصانده ای آدمی را

 

یک روز با دام تقدیر ، یک روز با نام ابلیس

یک عمر هم ، بی دلیل از خود رانده ای آدمی را

 

صدها بلا بود ؟ شاید ، این ابتلا بود ؟ شاید ...

خون در دل و دیده کردی ، تا نان دهی آدمی را

 

او بر زمین شما بود  ، یا جانشین شما بود

یک لحظه بر سفره ی وصل ، ننشانده ای آدمی را

 

تا کی دوباره برویَد ، در هیأتِ سیب و گندم

چون بذر ، برخاک غربت،  افشانده ای آدمی را

 

این گور هم گاهواره ست ؛ لالایی توست  تلقین

یعنی ز گهواره تا گور ، چرخانده ای آدمی را

 

یا  سالکان معادیم ،  یا راهبان تناسخ

در آتش جستجوها ، سوزانده ای آدمی را

 

این کشتگان کرشمه ، حلاج و عین القضات اند

گاهی هم این گونه، سوی خود خوانده ای آدمی را

 

هر چند شعر و ترانه ست ، هر  واژه اش، تازیانه ست

این کفر هم عاشقانه ست ،  تا  رانده ای آدمی را ...

نوشته شده توسط عبدالحمید ضیایی در 1 AM | موضوع: شعر
• لينک ثابت  





درباره وبلاگ

عبدالحمید ضیایی ... همین


منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو مطالب


بايگاني
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


آرشیو موضوعی
فلسفه
شعر
پژوهش


پيوندها


آخرین نوشته ها
انتشار کتابی دیگر
لبخند
گرهی هم نگشود ...
پرسش
کفری به نام عشق
اگر این بار....
این روزها ...
سرمد و داراشکوه ( تلاش برای وحدت ادیان )
شاید کمی ...
مُرده سوزان