سفر خوبی بود. این دو روز به اتفاق دوستان شاعر ایرانی که مهمانمان در دهلی شده اند به بنارس رفتیم . به اتفاق محمد علی بهمنی ، عبدالجبار کاکایی ، علیرضا قزوه و چند نفر از شاعران و ادیبان کشورمان.به خیلی جاها رفتیم ؛ خروسخوان صبح رفتیم کنار رود مقدس گنگ(به فتح گ ) . فکر می کردیم ساعت شش صبح است و زود رسیده ایم . غافل از این که هزاران بودایی و هندوی مومن از مرد و زن تا بچه و پیر ، با اخلاص تمام در آب های رود گنگ سر و تن می شستند و غسل تعمید می کردند! رودی آگنده از خاکسترها و استخوان های مردگان و عطر عود و کندر ... و دخترانی که کنار خاکسترهای مردگان، رقص شیوا را تمرین می کردند .بعد هم رفتیم به معبد سَرنات و عجیب هوش ربا و دل انگیزند خدایان خفته در این معبد بزرگ ! خاصه بودای سریلانکا که دیدارش در سحرگاه ، یادهای خوش روزگار گوشه نشینی را زنده کرد. به قبر حزین لاهیجی هم سر زدیم و شعرش (ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد ... ) را با اندوه زمزمه کردیم. این غزل همان جاها آمد و نوشتم :
مرگ بالا می رود از پلکان رود گنگ
گریه ی صبح بنارس، زائران رود گنگ
شور شیوا ، نیروانا را به رقص آورده است
سوره ی نیلوفر بودا ، اذان رود گنگ
بت پرست معبد سَرنات بودم سال ها
آمدم تا دل کنم نذر روان رود گنگ
این غزل خاکستر جانی حزین و سوخته ست
آمدم تا آتش اندازم به جان رود گنگ
گُنگ وگیجم ، طعم و عطر هر صدا خاکستری ست
دل سپرده بر سکوت ماهیان رود گنگ
جز به وهم گنگ برگشتن ندارد چاره ای
ماهی بیرون پریده از دهان رود گنگ
دست های مردگان روزی به هم خواهد رسید
وعده ی ما؛ صبح محشر ، کاروان رود گنگ
من به پایان می رسم روزی شبیه این غزل
گرچه پایانی ندارد داستان رود گنگ ...